دوستان ادامه ی لحظه ای به یاد ماندنی
مشامم خورد ناگهان دو دست گرم به دور کمرم حلقه خورد و این سخن را در گوشم زمزمه کرد
دوستت دارم
زبانم قفل شده بود دوست نداشتم زمان بگذرد درست به همین کلمه احتیاج داشتم
لحظه ی زیبا بود البته تا وقتی که باران نیومده بود و خب چرا دروغ اینکه دستم رو محکم گرفت با سرعت به سمت سر پناهی دویدیم هم قشنگ بود اما ان لحظه را هیچ جوره فراموش نخواهم کرد
؟