بالهایش چو فرشته
دستانش مانند دریا
هر چه دانست به من آموخت
هرچه خواستم او به من گفت
کلماتش همچو ابرها
شناور اما پر بار
کتابی همچو مخچه
متن هایی همچو ساقه
عکس هایی که مرا ساخت
متن هایی که مرا نواخت
فکرهایه مرا خواند
ذهنیاتم تا کجا رفت؟
عمق های فاجعه کو؟
او چگونه بر بالهای فرشته
نقش هایی همچو رخش بود
آن کتاب خاک خورده
چه زبان ها ک بلد نیست
چه رازها که نداند
این منه آشفته کیستم؟
تا بدانم که ای انسان
ندانستن تا به کی؟
تخواستن تا کجا؟