من، قطرهای بارانم. از دل ابری خاکستری و پرهیاهو، از میان هزاران همنوع خود، جدا شدم. لحظهی سقوط، آغازی بود برای سفری بیپایان. در آغوش باد رقصیدم، با نور خورشید همبازی شدم و از فراز آسمان، زمین را نظارهگر بودم.
دیدم کوههای سر به فلک کشیده را، دشتهای سرسبز را، شهرهای پرهیاهو را و آدمهایی که هر کدام داستانی داشتند. حس کردم که زمین، تشنهی من و همنوعانم است.
با هر قطرهی دیگر که از ابر جدا میشد، سنگینیام کمتر و سرعت سقوطم بیشتر میشد. نسیمی مرا در آغوش گرفت و به سمتی دیگر هدایت کرد. چرخیدم و چرخیدم، گاهی سبک و گاهی سنگین.
دیدم که چگونه زمین، با آغوش باز، پذیرای ماست. دانههای کوچک منتظر بودند تا سیراب شوند، گلها لبخند میزدند و درختان شاخههایشان را به سوی آسمان دراز کرده بودند.
در نهایت، با نرمی بر روی برگ سبزی فرود آمدم. حس زلال بودن، تازگی و زندگی را در وجودم حس کردم. من بخشی از چرخهی بزرگ زندگی شده بودم. دیگر تنها یک قطره نبودم، بلکه زندگیبخش بودم.
اکنون در این برگ منتظرم تا یا به زمین بچکم و به ریشههای گیاهی جان دهم، یا بخار شوم و دوباره به آسمان سفر کنم تا شاید دوباره، روزی، قطرهای باران شوم و سفری نو را آغاز کنم. این است سرنوشت من، قطرهی باران، که از ابر چکیده و به زمین پیوسته است.
معرکه یادت نره 🎀