چندتا موضوع میفرستم خودت انتخاب کن.
آب و آتش
آتش یک چیز تو خالی و گرم است. گرما دارد و سرما ندارد. نور دارد و تاریک نیست. رنگ آتشین دارد و سفید نیست. مثل خورشید است…
خورشید هم نور و حرارت دارد. اگر دستت را نزدیکش ببری می سوزد. اگر از او دور شوی سردت می شود. وقتی غروب می کند، تمامی اثر اتش از زمین پاک می شود. آتش هم وقتی خاموش شود دیگر سودی ندارد و از بین می رود.
آتش را با آب خاموش می کنند. آب گاهی خنک است و گاهی معتدل؛ گرما ندارد ولی گرم است. نور ندارد و در شب دیده نمی شود. بالعکس آتش، رنگ آتشین ندارد و سفید است و گاهی هم بی رنگ مثل آیینه شفاف. همانند ماه آرام و ملایم است.
ماه وقتی به خانه ی خود می رود، هیچ کس آرام نمی ماند. آب همیشه آرام نیست و گاهی پر جنب و جوش است و سریع…
عشق و نفرت
عشق یک کلمه است، اما در آن چه مفهومی نهفته است. عشق یعنی: دوست داشتن، امیدوار بودن، عاشق شدن و….تضاد او نفرت است، نفرت یعنی: تنفر، ناامیدی، انتقام.
عشق قشنگ است؛ عشق باعث دلگرمی، خوشبختی و خوشحالی انسان ها میشود، اما اگر این حس به نفرت تبدیل شود اتفاق ناگواری میاُفتد.
نفرت مانند درد است؛ اما عشق او را درمان میکند!
عشق مانند خورشید در روز روشن و ماه در شب تاریک است و نفرت مانند سیاهی شب است.
عشق رابطه ای زیبا مانند آدم هاست که آنها را به هم متصل میکند، اما این رابطه با نفرت از این می رود و فرو میپاشد.
باران و آفتاب
پایم را که در خیابان میگذارم ، اولین قطره باران روی صورتم مینشیند، آرام آرام سر میخورد و می رود.
همیشه وقتی باران میبارد ، تمام احساس های خوب زندگی به آدمی بر می گردد، صدای آب و بوی خاک، گاهی فکر میکنم آفتاب به او حسودی می کند، وقتی سرش را به زور از لای ابر ها بیرون می آورد تا قدرت نمایی کند.
مخصوصاً وقت هایی ک میان هوای بارانی یک دفعه ظاهر میشود و با چند تلألؤ کوتاه خودنمایی میکند و دوباره میان دستان لطیف باران گم می شود.
گاهی فکر میکنم در حق آفتاب ظلم شده است، آن گاه که میتابد، چشمانمان را ریز می کنیم که نبینیمش ولی وقتی باران می آید، سر هایمان را رو به آسمان می گیریم تا قطراتش را بیشتر لمس کنیم .
انگار باران حس زندگی می آورد با آن طراوت عجیبش، ولی آفتاب ما را از هم غریبه می کند حتی زمانی ک کنار هم ایستاده ایم، به سختی می توانیم به هم نگاه کنیم .
شاید در حق آفتاب کم لطفی شده باشد