موضوع: **آرامش در طوفان**
در میان هیاهوی شهر، جایی که برجهای سر به فلک کشیده، آسمان را خراش میدادند و صداها در هم میپیچیدند، او به دنبال سکوت بود. نه سکوتِ مطلقِ صحرا، بلکه آرامشی که در دلِ شلوغی میتپد. چشمهایش را بست. تصور کرد که در گردبادی از رنگها و صداها گرفتار شده است؛ قرمزهای آتشینِ خشم، آبیهای عمیقِ اندوه، زردهای لرزانِ ترس. هر کدام به سمتی او را میکشیدند، اما او ایستاد.
در مقابلِ این طوفانِ احساسات، دیواری از جنسِ نور ساخت. نه دیواری برای سد کردن، بلکه دیواری که نور را منعکس میکرد و همه چیز را روشن میساخت. صدای جیغِ بادِ انتقاد، به زمزمهای دلنشین بدل شد. درخششِ برقِ حسادت، به گرمایِ دلپذیرِ درک تبدیل گشت. و غرشِ رعدِ ناامیدی، به ضرباهنگِ آرامِ قلبی که میتپید، بدل شد.
او فهمید که آرامش، نه در گریز از طوفان، که در رویارویی با آن است. نه در خاموش کردنِ صداها، که در شنیدنِ سمفونیِ زندگی در میانِ آنها. و در آن لحظه، در دلِ آشوبِ ظاهری، آرامشی یافت که از جنسِ صلحِ درونی بود؛ آرامشی که حتی در تاریکترین شبها، ستارهای راهنما خواهد بود.