کلاغی در دهکده بالایی بود که عاشق راه رفتن کبک بود او هر روز صبح وقتی که از خواب بیدار میشد به کنار برکه میرفت و راه رفتن کبک را مثل او تقلید میکرد و هر روز تمرین میکرد تا بتواند مثل او راه برود بعد از گذشت چند ماه که دوباره کلاغ میخواست به کنار برکه برود و راه رفتن کبک را تمرین کند متوجه شد که دیگر نمیتواند راه برود و اینجا بود که جغد دانای جنگل به او گفت کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خود را هم فراموش کرد