روزی در روزهای زمستان بود من و دوستانم در مدرسه حضور داشتیم آن روز در کنار پنجره مدرسه با دوستانم نقاشی میکشیدیم که یک لحظه یک قطره روی دفتر دفتر مان چکید هوا سیاه شد و آسمان شروع به باریدن کرد و از آسمان صدای رعد و برق میآمد زنگ تفریح خورد و با دوستانم به حیاط رفتیم وزیر باران بازی کردیم و زنگ کلاس خورد و بچهها از زیر باران که با خوشحالی به سمت کلاس میرفتند و بچهها در کلاس به صدای باران گوش میکردند و معلم از در وارد شد و گفت بچهها موضوع امروز صدای باران و دفترتان را بیرون بیاورین و انشا بنویسید من و دوستم انشای را خوندیم به معلم به ما ۲۰ داد تا آن روز روزی خاطره انگیز برایم بود
تمام🍁🌷