مردی چشم درد گرفت و به پیش دامپزشک رفت تا دامپزشک چشم هایش را درمان کند. وقتی رسید، به دامپزشک گفت :«ای دکتر چشمهایم را درمان کن.» دامپزشک هم از داروهایی که برای حیوانات استفاده میکرد، در چشم مرد ریخت. پس از چندین ساعت، چشمهای مرد کور شد و دیگر جایی را نمیدید .مرد پیش قاضی رفت و از آن دکتر دامپزشک شکایت کرد؛ در همین حال قاضی گفت:« هیچ مجازاتی برای دامپزشک در نظر نمیگیرم زیرا اگر تو احمق نبودی برای درمان درد خود به پیش دامپزشک نمیرفتی!»