نفس کشیدن که کارِ آسونیه، ولی آرزو کردن یه جورِ دیگه است. یه حسِ شیرین و قشنگ که همیشه با ماست، انگار یه چراغِ جادو تویِ دلمون روشنه. اگه قرار باشه من سه تا آرزو کنم، اول از همه دلم میخواد یه طبیب باشم، یه دکتر که بتونه درد رو از تنِ آدمها بیرون بکشه. نه به خاطرِ اسم و رسم، نه! فقط برایِ اینکه بتونم لبخند رو به لبهایی برگردونم که غمگین شدن. دوست دارم وقتی کسی ناامیدانه به یه راهِ حل نگاه میکنه، من بتونم همون راه باشم.
آرزوی دومم اینه که بتونم بذری از خوبی تویِ این دنیا بکارم. شاید الان کمی دور از دسترس به نظر بیاد، ولی شروعش میتونه از همینجا باشه؛ از کمک به یه گُلِ تشنه، یا دستگیری از یه پرندهیِ زخمی، یا حتی حمایت از یه دوست که نیاز به دلگرمی داره. دوست دارم یه اثری از خودم به جا بذارم که بگه «اینجا یه نفر بوده که سعی کرده دنیا رو قشنگتر کنه».
و آرزوی سومم؟ خیلی سادهست، اما عمیق. اینکه همیشه سایهیِ گرمِ خانواده بالایِ سرم باشه و خندههایِ واقعیِ دوستام تویِ گوشم بپیچه. چون میدونم که گنجِ واقعیِ زندگی، همین لحظههایِ ناب و آدمهایِ عزیزی هستن که دلمون براشون میتپه. این آرزوها مثلِ ستارههایِ دور و نزدیکِ آسمونن؛ بعضیهاشون شاید خیلی بزرگ و دستنیافتنی، ولی همهشون نورِ امید رو تویِ شبهایِ تاریکِ زندگی پررنگ میکنن.