در دل کوهها، جایی که هوا تازه و صدای پرندهها با سکوت جنگل یکی میشود، آبشاری هست که هر بار دیدنش مرا دگرگون میکند. صدای آبشار مثل نغمهای از دل طبیعت است، نغمهای زلال و پرقدرت که با هر ضربهی آب بر سنگها، جان تازهای در هوا پخش میشود.
وقتی کنار آبشار میایستم، صدایش تمام فکرهایم را با خود میبرد. قطرههای کوچک آب از بلندی فرومیریزند، با شتاب و شور زندگی. انگار هر قطره راه خودش را پیدا کرده تا در پایین آرام بگیرد، درست مثل انسان که در مسیر زندگی با وجود سختیها به آرامش میرسد.
در میان صدای خروش آب، سکوت جنگل معنا پیدا میکند. صدای باد با صدای آب یکی میشود و از دل آن نوایی ساخته میشود که نمیتوان با هیچ ساز و کلامی توصیفش کرد. آبشار در نگاه من فقط زیبایی نیست، درسی از استقامت است؛ چون هیچ سنگی نمیتواند مانع فرودش شود.
اگر لحظهای به چشم ببندی و به صدایش گوش دهی، احساس میکنی طبیعت دارد با تو حرف میزند؛ از صبر، از آرامش، از رفتن و بازگشتن. هر قطرهی آب، پیامی از ابرهای دوردست دارد که حالا در دل زمین جا گرفتهاند.
صدای آبشار، آوایی است که غم را میشوید و دل را زنده میکند. وقتی از آنجا دور میشوم، هنوز گوشم پر از صدایش است، مثل خاطرهای که از قلب جدا نمیشود. آن صدا برایم نشانهی امید است؛ امیدی که همیشه جاری است، درست مثل آب.