یک روز بهاری در روستا همه منتظر بهار هستن همه همسایه ها مادربزرگ و ...
ما همراه خانواده به باغ رفتیم تا سال نو را در آنجا حسن بگیریم و قرار است ۱۳ بدر هم اینجا باشیم عالی نیست صدای گنجشک ها روح مرا نوازش میکند بهترین روز روزی که طبیعت زنده میشود ماهی در تنگ کوچکش بالا و پایین میرود خواهرم و دختر خاله ام به حیوانات غذا میدهند و من و پسر خاله ام با گنجشک بازی میکنیم . خاله ام از آن دور فریاد میزند فقط چند دقیقه مانده و مادر و پدر بزرگم به یاد قدیم روی چمن نوشته آند و پدربزرگم برا مادر بزرگم فلوت میزند و پدرم حیوانات اهلی را هم با خود آورده انگار باید آنها هم باشند . باد بهاری مانند مادری مهربان دست هایش را بر گونه ام کشید و ناگهان صدای توپ سال نو در امد و خانواده به روبوسی با هم برخواستند