در یک روستای دورافتاده، مردی به نام کریم یکشبه ثروتمند شد؛ گنجی در زمینش یافت.
خانهاش را طلاکاری کرد، اسبهای نژاددار خرید و هر روز مهمانی میداد.
اهالی روستا با تعجب نگاهش میکردند، اما او میگفت: 'قسمت من بوده!'
باد غرور در سرش افتاد، و گوشش به هیچ نصیحتی بدهکار نبود.
یک شب، سیل آمد و همه داراییاش را با خود برد؛ حتی خانهاش را.
کریم ماند و دستی خالی، و نگاهی پر از حسرت به گذشته.
از آن روز فهمید: بادآورده را باد میبرد، اگر قدرش را ندانی.
معرکه یادت نره