سلام بفرمایید
🦊 داستان: روباه و راز جنگل
در دل جنگلی سبز و پر رمز و راز، روباهی زندگی میکرد به نام 'روشا'. روشا باهوشترین حیوان جنگل بود. همه حیوانها میدانستند که اگر مشکلی داشته باشند، باید از روشا کمک بخواهند.
روزی از روزها، صدای عجیبی از اعماق جنگل شنیده شد. صدایی مثل زمزمه باد، اما پر از رمز و راز. حیوانها ترسیده بودند و نمیدانستند چه کار کنند. روشا، با دم پُرپُشت و گوشهای تیزش، تصمیم گرفت به تنهایی به دنبال منبع صدا برود.
او از میان درختان بلند و بوتههای خاردار گذشت، تا به غاری تاریک رسید. داخل غار، سنگی درخشان بود که نور آبی از خودش پخش میکرد. روشا جلو رفت و دید روی سنگ نوشته شده:
'فقط کسی که قلبی مهربان دارد، میتواند راز جنگل را بفهمد.'
روشا لحظهای فکر کرد. او به یاد آورد که همیشه به حیوانهای دیگر کمک کرده، حتی وقتی خودش گرسنه بوده. ناگهان سنگ شروع به درخشیدن کرد و صدای زمزمه تبدیل به موسیقی آرامی شد. در همان لحظه، درختان اطراف غار شکوفه زدند و بوی خوشی در جنگل پیچید.
روشا با لبخند برگشت و به حیوانها گفت:
'راز جنگل مهربانی است. اگر با هم مهربان باشیم، جنگل همیشه آرام و زیبا میماند.'
از آن روز به بعد، همه حیوانها با هم مهربانتر شدند و جنگل پر از شادی و صلح شد .