من از سیارهای دور آمدهام… جایی که هیچکس نام زمین را نمیداند.
سیارهی ما سرد است، آسمانش همیشه خاکستری است و هیچ صدایی جز وزش بادهای فلزی شنیده نمیشود.
در آنجا لبخند معنایی ندارد و دلها از شیشه ساخته شدهاند، شفاف ولی بیاحساس.
روزی سفینهام از مدار خارج شد و به سمت نقطهای آبی در فضا کشیده شد… «زمین».
وقتی نزدیک شدم، نوری دیدم که از میان ابرها میدرخشید.
برای اولین بار، چیزی به نام زیبایی را حس کردم.
وقتی پا به زمین گذاشتم، نسیمی به صورتم خورد، بوی خاک بارانخورده را فهمیدم، و صدای خندهی کودکی در گوشم پیچید.
در آن لحظه فهمیدم انسانها چقدر شگفتانگیزند؛ چون میتوانند هم بخندند، هم گریه کنند، هم عاشق شوند.
در سیارهی من، هیچکس دلش برای دیگری تنگ نمیشود، اما من حالا دلم برای زمین تنگ میشود.
من از شما یاد گرفتم که زندگی فقط زنده بودن نیست؛ احساس کردن است.
وقتی به سیارهام برگردم، برای دوستانم از زمین میگویم؛
از درختانی که نفس میکشند، از آسمانی که دلش آبی است،
و از آدمهایی که با یک لبخند، دنیا را روشن میکنند.