سوال واضح !

محمد امیرم

نگارش دهم. درس5 نگارش دهم

لطفاً اینو برام با هر موضوعی که تونستین بنویسین بلد نیستم بنویسم کمک کنیدددددد

جواب ها

جواب معرکه

𝗙𝗮𝗙𝗮.

نگارش دهم

•موضوع:آتش• من شعله‌ای زنده و پرشور هستم که در دل هر شعله ام زندگی جریان دارد،همان شعله ای صدای جرقه‌هایش، همان نغمه‌ای است که در دل شب به گوش می‌رسد؛ صدایی که حکایت از زندگی و شور و شوق دارد. هر بار که به آسمان می‌جهم، داستانی از عشق و دلتنگی را روایت می‌کنم. من در دل شب‌ها می‌درخشم و سایه‌ها را به رقص درمی‌آورم؛ من یادآور لحظه های ناب و دوست هایی هستم که در دل شب به دور من گردهم می‌آمدند و با خنده هایشان گوش فلک را کر می‌کردند،و من با گرمایم،نه تنها دستان سردشان را بلکه گرمابخش دل‌های سردشان بودم. در کنارم، می‌توان رازها را با صدای بلند فریاد زد و اشک‌ها را با خنده‌های شیرین شست. اما من تنها نیستم؛ وزش باد گاهی مرا به چالش می‌کشد. گاهی اوقات، احساس می‌کنم که در آغوش طوفان‌هایم، شعله‌ام خاموش می‌شود و گاهی به اوج می‌رسم، طغیانی از شور و هیجان که همه چیز را در مسیرم می‌سوزاند. من نیاز به عشق دارم، به توجه و مراقبت. هر چیزی که به من نزدیک می‌شود، روحی تازه به من می‌بخشد. در دل شب، وقتی کسی به کنارم می‌آید، احساس می‌کنم زندگی دوباره در من دمیده می‌شود. من آتش هستم، نماد زندگی و احساسات عمیق. هر لحظه‌ای که می‌گذرد، درخشان‌تر می‌شوم و یادآور می‌شوم که زندگی همچون شعله‌ای است که نیاز به تغذیه دارد تا زنده بماند و بدرخشد. سرنوشت من، رقصی بی‌پایان است؛ رقصی میان نور و تاریکی، عشق و تنهایی. من آتش هستم، و هر بار که جرقه‌ای از من برمی‌خیزد، داستانی تازه آغاز می‌شود. آیا کسی هست که صدای نغمه من را بشنود؟ آیا کسی هست که در گرمای من پناه بگیرد و رازهایش را با من در میان بگذارد؟

جواب معرکه

mortezâ

نگارش دهم

مجسمه چوبی یک روز در خانه مادربزرگم، روی طاقچه اتاقش مجسمه چوبی کوچکی دیدم. شکل یک پرنده بود که بال‌هایش را باز کرده بود، انگار می‌خواست به آسمان پرواز کند. رگه‌های طبیعی چوب روی بال‌هایش دیده می‌شد و رنگ گرمش زیر نور آفتاب می‌درخشید. همان لحظه دلم خواست بیشتر درباره آن بدانم. از مادربزرگم پرسیدم این مجسمه را از کجا آورده است. او لبخند زد و گفت این پرنده را پدربزرگم سال‌ها پیش با دست‌های خودش ساخته است. گفت پدربزرگم به هنر کنده‌کاری روی چوب علاقه زیادی داشت و بیشتر عصرها در حیاط می‌نشست و آرام‌آرام چوب‌ها را می‌تراشید. صدای برخورد ابزار با چوب در خانه می‌پیچید و همه می‌فهمیدند که او مشغول ساختن یک اثر تازه است. مادربزرگ گفت برای ساختن همین پرنده چند روز وقت گذاشته است، چون می‌خواست بال‌هایش طبیعی و زیبا باشد. او باور داشت که هر تکه چوب روح خاصی دارد و باید با صبر و دقت شکل بگیرد. وقتی مجسمه را در دست گرفتم، حس کردم چیزی بیشتر از یک تکه چوب ساده است؛ انگار خاطره سال‌های دور و زحمت دستان پدربزرگ در آن باقی مانده است. از آن روز فهمیدم مجسمه چوبی فقط یک وسیله تزئینی نیست، بلکه یادگاری از عشق، تلاش و هنر است. حالا هر وقت به آن پرنده نگاه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که با صبر و پشتکار می‌توان از ساده‌ترین چیزها زیباترین آثار را ساخت. اسم منم مرتضی‌عه .

سوالات مشابه درس5 نگارش دهم

Ad image

کمک‌درسی اول تا دوازدهم

ترم دوم با فیلیمومدرسه

ثبت نام

Ad image

کمک‌درسی اول تا دوازدهم

ترم دوم با فیلیمومدرسه

ثبت نام

Ad image

کمک‌درسی اول تا دوازدهم

ترم دوم با فیلیمومدرسه

ثبت نام