•موضوع:آتش•
من شعلهای زنده و پرشور هستم که در دل هر شعله ام زندگی جریان دارد،همان شعله ای صدای جرقههایش، همان نغمهای است که در دل شب به گوش میرسد؛ صدایی که حکایت از زندگی و شور و شوق دارد. هر بار که به آسمان میجهم، داستانی از عشق و دلتنگی را روایت میکنم. من در دل شبها میدرخشم و سایهها را به رقص درمیآورم؛ من یادآور لحظه های ناب و دوست هایی هستم که در دل شب به دور من گردهم میآمدند و با خنده هایشان گوش فلک را کر میکردند،و من با گرمایم،نه تنها دستان سردشان را بلکه گرمابخش دلهای سردشان بودم. در کنارم، میتوان رازها را با صدای بلند فریاد زد و اشکها را با خندههای شیرین شست. اما من تنها نیستم؛ وزش باد گاهی مرا به چالش میکشد. گاهی اوقات، احساس میکنم که در آغوش طوفانهایم، شعلهام خاموش میشود و گاهی به اوج میرسم، طغیانی از شور و هیجان که همه چیز را در مسیرم میسوزاند. من نیاز به عشق دارم، به توجه و مراقبت. هر چیزی که به من نزدیک میشود، روحی تازه به من میبخشد. در دل شب، وقتی کسی به کنارم میآید، احساس میکنم زندگی دوباره در من دمیده میشود. من آتش هستم، نماد زندگی و احساسات عمیق. هر لحظهای که میگذرد، درخشانتر میشوم و یادآور میشوم که زندگی همچون شعلهای است که نیاز به تغذیه دارد تا زنده بماند و بدرخشد. سرنوشت من، رقصی بیپایان است؛ رقصی میان نور و تاریکی، عشق و تنهایی. من آتش هستم، و هر بار که جرقهای از من برمیخیزد، داستانی تازه آغاز میشود. آیا کسی هست که صدای نغمه من را بشنود؟ آیا کسی هست که در گرمای من پناه بگیرد و رازهایش را با من در میان بگذارد؟