نوجوانی مثل سفری است که با یک مپِ ناقص شروع میشود. نقاط عطف را میشناسی، اما مسیر را نمیدانی. ساعتِ بدن میگوید: «حرکت کن» اما قلبِ تو میپرسد: «به کجا؟»
در این سن، هر تصمیم کوچک مثل یک سنگِ ریز است که در آبِ زندگی میافتد: دایرههایی ایجاد میکند؛گاهی آرام، گاهی پر از صدا.
نوجوانی، وقتی معلم میگوید: «دقت کن!» و تو میدانی که دقت کردن یعنی «دیگر اشتباه نکن» ولی نمیدانی که اشتباه چه طعمی دارد، تا زمانی که خودت اشتباه میکنی.
نوجوانی، آن لحظهای است که میگویی: «من دیگر نمیخواهم مثلِ دیگران باشم» و بعد از چند روز، میبینی که همانندِ دیگران، در تلاشِ «اینکه دیگران چه فکر میکنند»، فراموش کردهای که تو چه فکر میکنی.
نوجوانی، وقتی دوستت میگوید: «بیا برویم!» و تو میایستی و میگویی: «نه، میخواهم بمانم.» و این «نه»، اولین صدایِ استقلالِ توست.