Dopamin

نگارش نهم. درس 1 نگارش نهم

دوستان ی انشا می‌خوام با موضوع احساس مترسک ارایه ادبی زیاد داشته باشه و اینکه احساسی باشه فقط زود معرکه میدم تاج هم میدم 🥺🥺

جواب ها

جواب معرکه

Maedeh

نگارش نهم

# انشا درباره احساس مترسک در گوشه‌ای از مزرعه، آن‌جا که خوشه‌های طلایی گندم در آغوش باد می‌رقصند، مترسکی تنها ایستاده است؛ ساکت، خاموش، اما پر از حرف‌های نگفته. او سال‌هاست که با دستانی همیشه باز، مثل انسانی خسته و چشم‌انتظار، به افق خیره مانده است. گویی دلش پر از دردهایی است که هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود. مترسک، قصه‌ی تنهاییِ یک نگهبان بی‌پاداش است. در روز، زیر آفتاب سوزان می‌سوزد و شب، در آغوش سرمای بی‌رحم می‌لرزد. با این حال، شکایتی نمی‌کند؛ انگار صبر را از کوه آموخته و سکوت را از شب. لباس‌های کهنه‌اش، پرچم‌های فراموشی‌اند و کلاه پاره‌اش، سایه‌بانی کوچک برای قلبی بزرگ. او همیشه می‌ترساند، اما خودش از همه‌چیز بیشتر ترسیده است؛ از بی‌کسی، از فراموش شدن، از این‌که روزی کلاغ‌ها دیگر حتی از او هم نترسند. چه غم‌انگیز است که کسی مأمور ترساندن باشد، اما درونش لبریز از ترس و دلتنگی باشد. باد، تنها دوست مترسک است. هر وقت از کنار او می‌گذرد، با لباس‌های مندرسش بازی می‌کند و برایش لالایی غمگینی می‌خواند. باران، اشک‌های ناگفته‌اش را می‌شوید و آفتاب، چین‌های اندوه را بر چهره بی‌جانش عمیق‌تر می‌کند. گویی طبیعت، تنها کسی است که حال دل او را می‌فهمد. مترسک آرزوهای کوچکی دارد؛ آرزو دارد یک‌بار به جای ایستادن، قدم بزند؛ به جای خیره شدن، دیده شود؛ به جای ترساندن، دوست داشته شود. شاید دلش بخواهد کلاغی روی شانه‌اش بنشیند و به جای فرار، با او هم‌صحبت شود. شاید سال‌هاست آرزو دارد کسی از کنارش بگذرد و بپرسد: «تو خسته نشده‌ای؟» مترسک، نماد بسیاری از آدم‌های دنیاست؛ آدم‌هایی که لبخند بر لب دارند اما در دل، طوفانی از غم پنهان کرده‌اند. آدم‌هایی که محکم ایستاده‌اند، اما درونشان آرام‌آرام فرو می‌ریزد. او به ما یاد می‌دهد که پشت هر سکوتی، فریادی نهفته است و پشت هر چهره بی‌احساس، دلی پر از حرف وجود دارد. اگر روزی از کنار مزرعه‌ای گذشتم و مترسکی را دیدم که زیر آسمان غروب، غریب و خاموش ایستاده است، به او فقط به چشم تکه‌ای چوب و کاه نگاه نمی‌کنم؛ بلکه او را شاعری خاموش می‌بینم که شعرش را باد می‌خواند و دردش را باران می‌نویسد. ## نتیجه‌گیری مترسک، اگرچه بی‌جان به نظر می‌رسد، اما در خیال ما قلبی بزرگ و احساسی عمیق دارد. او مظهر تنهایی، صبوری و غربت است. شاید مترسک هیچ‌گاه سخن نگوید، اما ایستادن غمگین او در دل مزرعه، خود بلندترین فریاد دنیاست. تاج یادت نرههه
Arefeh

نگارش نهم

انشا: احساس مترسک مترسک همیشه در وسط مزرعه می‌ایستد. او کلاه کهنه‌ای بر سر دارد، لباس‌های پاره پوشیده و دستانش همیشه باز است. از دور شاید خنده‌دار به نظر برسد، اما اگر کمی به دل او فکر کنیم، می‌فهمیم که مترسک هم احساس دارد. مترسک روزها زیر نور گرم خورشید و شب‌ها زیر سرمای باد و باران تنها می‌ماند. او هیچ‌وقت از جای خود تکان نمی‌خورد و فقط به آسمان، پرندگان و مزرعه نگاه می‌کند. شاید دلش بخواهد یک بار هم که شده راه برود، گل‌ها را از نزدیک ببیند یا همراه گنجشک‌ها پرواز کند. اما او محکوم است که همیشه ساکت و بی‌حرکت بماند. بعضی پرنده‌ها از مترسک می‌ترسند، اما شاید اگر حقیقت را بدانند، دیگر از او فرار نکنند. مترسک دشمن پرنده‌ها نیست؛ او فقط وظیفه‌اش را انجام می‌دهد. شاید در دلش دوست داشته باشد با آن‌ها دوست شود و تنهایی‌اش کمتر شود. چه بسا وقتی کلاغی روی شانه‌اش می‌نشیند، در دل خود خوشحال می‌شود که بالاخره کسی آمده تا لحظه‌ای همدم او باشد. مترسک نماد تنهایی، صبوری و انجام وظیفه است. او با اینکه حرفی نمی‌زند، درس بزرگی به ما می‌دهد: این‌که گاهی کسانی که ساکت هستند، در دلشان دنیایی از احساس دارند. ما نباید از ظاهر دیگران درباره‌ی درونشان قضاوت کنیم. تاج یادت نره به نظر من مترسک با آن ظاهر ساده و خاموش، قلبی پر از احساس دارد. او هرچند بی‌زبان است، اما قصه‌ای از تنهایی، صبر و مهربانی را در دل خود پنهان کرده است.

سوالات مشابه درس 1 نگارش نهم