انشا دربارهی برخاستن از خواب در صبح شهر
صبح شهر آرامآرام از میان سکوت شب سر برمیآورد. هنوز خیابانها نیمهخواباند و نور کمرنگ خورشید از میان لایِ ساختمان بلند، خودش را به پنجرهی اتاقم میرساند. چشمهایم را آهسته باز میکنم؛ صدای رفتوآمد و زنگ بیدارباشِ زندگی کمکم آغاز شده است. از بیرون صدای موتور و بوق اولین تاکسیِ روز میآید، و بوی نان تازهی نانوایی سر کوچه با نسیمِ خنک صبح در هوا پخش شده.
پتو را کنار میزنم و روی لبهی تخت مینشینم. خواب مثل ابری سبک از ذهنم بیرون میرود و جای خود را به روشناییِ روز میدهد. صدای چای جوشیدن از آشپزخانه، صدای جارو زدن رفتگر در کوچه، همه مثل نتهایی از موسیقی صبحِ شهر هستند.
وقتی از خانه بیرون میآیم، آسمان رنگ آبی آرامی دارد و خورشید هنوز خسته از پشت دیوارهای سیمانی بالا میآید. مغازهدارها کرکرهها را بالا میکشند و همه چیز نفس تازهای میگیرد. هوا، پر از صدای آغاز است؛ صدای سلامها، قدمها و امیدهایی که در دل آدمها جوانه زدهاند.
برخاستن از خواب در صبحِ شهر، برخاستن فقط از تخت نیست؛ برخاستن از سکون است، از خاموشی شب، از خوابِ افکار. وقتی بیدار میشوی و از پنجره به خیابان نگاه میکنی، حس میکنی که خودِ شهر دارد نفس میکشد. ماشینها مثل رگهای پرجنبوجوشش هستند و مردم، خونِ تازهی امید در جان آن.
هر صبح، شهر از نو زنده میشود، و من هم با آن. برخاستن از خواب در صبحِ شهر برایم یعنی آماده شدن برای ادامهی زندگی، برای تلاش، درس، شادی و لبخند؛ یعنی اینکه در میانِ دود و شلوغی، هنوز میشود روشنایی خورشید را دید و با دلِ تازه روزی تازه را آغاز کرد.
نتیجهگیری:
صبحِ شهر یادم میدهد که هر روز، حتی میانِ ازدحام و خستگی، میشود از نو شروع کرد. برخاستن از خواب در صبحِ شهر، آغازِ دوبارهی من است در جهانی پر از صدا، نور و امید.