موضوع: طبیعت
طبیعت تنها مجموعهای از درخت و کوه و رود نیست؛ روحی زنده و بیصداست که در همهچیز جاریست. اگر اندکی سکوت کنیم، خواهیم شنید که زمین هم حرف میزند؛ با صدای نسیم، با خندهی رودخانه، با آه آرام برگهایی که از شاخه جدا میشوند.
گاهی احساس میکنم زمین، مادر بزرگیست که سالهاست ما را مینگرد و در دلش هم مهربانی است و هم اندوه. مهربان است، چون هر بهار دوباره برایمان لباس سبز میپوشد؛ و اندوهگین است، چون ما فرزندان ناسپاسی هستیم که بیتفاوت از کنار او میگذریم.
درختی کنار خانهمان هست که از کودکی با من بزرگ شده است. روزی که شاخههایش را هرس کردند، حس کردم بخشی از خاطراتم را بریدهاند. آن روز فهمیدم طبیعت فقط بیرون از ما نیست؛ درون ما ریشه دارد. هرچه به او بیمهری کنیم، در حقیقت به بخشی از وجود خودمان آسیب میزنیم.
طبیعت آینهای است که انسان میتواند خویشتن را در آن تماشا کند. صفای چشمه، آرامش جنگل، یا خشم طوفان، همگی بازتابی از درون ما هستند. شاید اگر ما آرامتر، مهربانتر و کمحرصتر بودیم، زمین هم اینهمه زخمی نمیشد.
با اینهمه، طبیعت اهل کینه نیست. هر بار که آفتاب پس از باران میتابد، زمین دوباره لبخند میزند؛ گویی میگوید: «هنوز دیر نشده، هنوز میتوانی دوستم داشته باشی.»
من باور دارم که احترام به طبیعت، احترام به خودِ زندگی است. ما مهمانان این خانهی بزرگیم، نه صاحب آن. و تا وقتی این را درک نکنیم، آرامش واقعی را نخواهیم یافت