صفحه ۴۶ نگارش خودتون نوشتید ارسال کنید برام تاج میدمااا🗿🥀

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

جواب معرکه

روزی روزگاری کلاغی در حال راه رفتن بود در همان حال کبکی زیبایی را دید و از راه رفتنش خوشش امد و کلاغ ما تصمیم گرفت که مانند کبک راه برود هر روز راه رفتن کبک را تمرین میگ روزی رسید که نتوانست مانند کبک راه برود کلاغ ما راه رفتن کبک را یاد نگرفت هیچ راه رفتن خودش را هم فراموش کرد. تاج یادت نره

جواب معرکه

کلاغی حسود بر روی درختی زندگی می کرد که کبکی را دید به نظر کلاغ کبک خیلی خوب راه می رفت و می خواست مثل کبک راه برود کلاغ به سمت کبک رفت و کبک پرواز کرد و رفت ولی او باز هم امتحان کرد و از دور آن را دید می زد بعد از چند روز آن رفتن کبک را یاد گرفت و رفت توی جمع کلاغ ها و مثل کبک راه رفت همه با تعجب به او نگاه می کردند که یک دفعه یک کلاغ به او خندید و گفت چرا مثل کبک راه می روی و همه بعد از این حرف خندیدند و کلاغ ناراحت شد کلاغ فکر کرد که اگر در جمع کبک ها بروم آن ها او را تشویق می کنند که یک کلاغ مثل کبک راه می رود و کلاغ خواست که در جمع کبک ها برود ولی اجازه ندادند و کلاغ ناراحت هیچ جا برای رفتن نداشت کلاغ تلاش کرد تا مثل قبلاً راه برود ولی هر کاری کرد نشد و او هیچ جا نرفت و همیشه ناراحت و تنها بود

سوالات مشابه درس 3 نگارش هشتم

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم