برخاستن از خواب در صبح روستا
صبح روستا، همچون نغمهای آسمانی، با طلوع خورشید از شرق آغاز میشود. وقتی از خواب برمیخیزم، نسیم خنک و معطر به بوی خاک نمزده و گلهای وحشی، پنجره چوبی را میلرزاند. صدای خروسها، که همچون طبل طبیعت نواخته میشود، مرا از دنیای رویاها به واقعیت زیبای روستا میکشاند. هوا هنوز خنک است و مه نازکی بر دشتها و مزارع گسترده، گویی روپوشی ابریشمی بر تن زمین پوشانده.
از رختخواب ساده و گرم کاهگلی بلند میشوم و به حیاط قدم میزنم. گله گوسفندان با بلمههای نرمشان در حال بیدار شدنند و مرغها با قدقد شادمانه، دانههای پراکنده را نوک میزنند. دورتر، کشاورزان با دستان پینهبسته، گاوها را به چرا میبرند و صدای زنگولهها در هوا طنین میاندازد. خورشید کمکم مه را میگشاید و پرتوهای طلاییاش بر سبزهزارها میتابد؛ سبزی که نماد زندگی و امید است. بوی نان تازه از تنور همسایه میآید و چای دمکشیده، با عطر نعناع وحشی، صبحانه را دلچسبتر میکند.
برخاستن از خواب در صبح روستا، نه فقط بیداری جسم، که بیداری روح است. اینجا، انسان با طبیعت یکی میشود و هر لحظه، درسهایی از صبر، تلاش و زیبایی میآموزد. روستا، مهد زندگی پاک و بیآلایش، مرا هر روز به شکرگزاری وامیدارد.