برگ کوچک اخرین برگ درخت بود و درخت با افتادنش به خوابی عمیق فرو رفته بود و او تنها تر از همیشه در خود فرو رفت و به یاد اورد روزهای گرم تابستان را ...
همه مشغول کار بودند و برای میوه های تازه شکل گرفته مواد مغذی تولید می کردند . و او در دل کوچکش مدام می گفت پس بهار کی می آید ؟ روز ها پی در پی می گذشت و بلاخره پاییز هم از راه رسید اما او هم مثل تابستان خبری از خواهر بزرگترش نداشت .