دنیا را با عینک بدبینی ببینید
گفتند: «دنیا را با عینک بدبینی ببینید.»
عینکی بر چشم گذاشتم که شیشههایش از غبارِ تجربهها ساخته شده بود؛ شیشههایی که هرچه را زیبا بود، کمی تارتر و هرچه را پنهان بود، آشکارتر نشان میدادند. به آسمان نگاه کردم؛ آبی بود، اما پشت این آبی، ابرهایی را دیدم که روزی خواهند آمد و خورشید را خواهند پوشاند. به گل نگاه کردم؛ زیبا بود، اما خارهایش را هم دیدم. به آدمها نگاه کردم؛ لبخند میزدند، اما نمیدانستم پشت بعضی لبخندها چند بغض پنهان شده است.
با خودم گفتم شاید بدبینی یعنی همین؛ یعنی قبل از آنکه چیزی از دست برود، جای خالیاش را تصور کنی.
در خیابان، کودکی را دیدم که بادکنکی رنگارنگ در دست داشت. برای لحظهای لبخند زدم، اما عینک بدبینی آرام در گوشم گفت: «بالاخره یک روز این بادکنک خواهد ترکید.»
به پیرمردی رسیدم که روی نیمکتی نشسته بود و به رفتوآمد آدمها نگاه میکرد. گفتم: «شاید خاطرات زیبایی دارد.» عینک جواب داد: «اما بیشتر خاطراتش، دیگر تکرار نخواهند شد.»
به آسمان نگاه کردم. پرندهای آزادانه پرواز میکرد. گفتم: «چه زیباست...» و عینک گفت: «هر پروازی، روزی به زمین ختم میشود.»
آن لحظه فهمیدم بدبینی عجیب است؛ چون گاهی آنقدر مشغول پیدا کردن پایانِ چیزهای زیبا میشویم که خودِ زیبایی را نمیبینیم.
پس عینک را از چشم برداشتم.
آسمان هنوز آبی بود. گل هنوز زیبا بود. کودک هنوز بادکنکش را در آغوش داشت. و پرنده، هنوز در آسمان پرواز میکرد.
شاید دنیا واقعاً پر از پایان باشد؛ اما مگر ارزش یک طلوع به این است که خورشید یک روز غروب خواهد کرد؟
دنیا را میتوان با عینک بدبینی دید؛ میتوان پشت هر لبخند، یک اندوه و پشت هر شکوفه، یک پژمردگی پیدا کرد.
اما من ترجیح میدهم دنیا را همانطور که هست ببینم؛ نه با عینکی که تمام زیباییها را انکار میکند، بلکه با چشمانی که میدانند هیچ چیز ابدی نیست و دقیقاً به همین دلیل، هر لحظه ارزشمند است.
شاید زندگی، کتابی باشد که پایانش را نمیدانیم؛ پس چرا تمام صفحاتش را با ترس از صفحهی آخر بخوانیم؟