وقتی سوار اتوبوس میشوم، اولین چیزی که توجهم را جلب میکند، صدای آرام موتور و حرکت مردم در داخل اتوبوس است. بعضیها کنار پنجره نشستهاند و به خیابان نگاه میکنند و بعضی دیگر سرگرم صحبت با دوستانشان هستند. چند نفر هم هدفون گذاشتهاند و در دنیای خودشان غرق شدهاند.
من معمولاً صندلی کنار پنجره را دوست دارم. از پشت شیشه، خیابان مثل یک فیلم در حال حرکت دیده میشود. مغازهها، ماشینها، درختها و آدمهایی که در پیادهرو راه میروند، یکییکی از جلوی چشمم رد میشوند. گاهی به این فکر میکنم که هرکدام از این آدمها داستان و زندگی مخصوص خودشان را دارند، اما من فقط چند لحظه آنها را میبینم.
در ایستگاه بعدی، چند نفر سوار میشوند و چند نفر پیاده. پیرمردی آرام وارد اتوبوس میشود و پسری جوان جایش را به او میدهد. زنی کنار پنجره نشسته و کودکی که همراهش است، با کنجکاوی بیرون را نگاه میکند. هرکس مقصدی دارد و برای کاری به جایی میرود.
اتوبوس دوباره حرکت میکند. من سرم را به شیشه تکیه میدهم و به خیابان خیره میشوم. شاید سفر با اتوبوس برای خیلیها فقط یک مسیر معمولی باشد، اما برای من گاهی فرصتی است برای نگاه کردن به اطراف و فکر کردن. اتوبوس که به مقصد نزدیک میشود، از جایم بلند میشوم و آماده پیاده شدن میشوم؛ اما تصویر آدمها و خیابانهایی که از پشت پنجره دیدم، هنوز در ذهنم باقی مانده است.