یک خوانواده خوشبخت در یک مزرعه زندگی میکردند همه در هال انجام یک کار بودند مادر داشت نهار درست میکرد خواهرم داشت گل هارا آب میداد و مادر بزرگم به جوجه ها غذا میداد بابام در حال کاشت برنج بود گوسفندان درحال خوردن غذا بودند همه خوشحال و شاد بودند
اینم داستان تاج یادت نره