*باد آورده را باد می برد*
روزی روزگاری نوجوانی روستایی چون وضع مالی جالبی نداشت به همین دلیل صبح زود راه افتاد تا گرفتار گرمای ظهر نشود. تا دم ظهر در مسیر حرکت کرد تا خسته و در زیر سایه درختی چرت کوتاهی زد تا خستگی اش در برود .
بعد از خواب کوتاهی همین ک خواست شروع ب حرکت کند چون چشمانش خواب آلود بود سنگ جلوی پایش را ندید و محکم به زمین افتاد.
خیلی عصبانی بود و محکم سنگی نسبتا بزرگ را برداشت و به سوی دیگر پرتاب کرد . در همین حین متوجه کوزه ای شد که زیر آن سنگ بود . کوزه ای پر از سکه های طلا. به گمانش گنج پیدا کرده بود. جوان هم با دیدن این صحنه بیخیال رفتن ب شهر شد و به سمت خانه بازگشت.
در مسیر بازگشت تشنه شد و به سمت رودی که در آنجا بود رفت. حین راه رفتن بازهم پایش به سنگی گیر کرد و این بار همع سکه ها در رودخانه افتاد چون رودخانه عمیق و بزرگ بود نتوانست سکه هارا پیدا کند و زیر لب گف : باد آورده را باد می برد و مجدد ب سمت شهر حرکت کرد تا کاری پیدا کند.