بچه ها لطفا یه انشا برای صفحه 32 بگید. فقط از اینترنت و گام به گام نباشه

تبلیغ

تدریس رایگان زیست

برای دریافت هدریه رایگان آکادمی امروز اینجا رو کلیک کن

دریافت تدریس رایگان

جواب ها

در یکی از روز های قشنگ پاییزی ، وقتی مردم دوان دوان زیر شلاق های باران، از کوچه های زرد و قرمز شهر می گذشتند . در همان گوشه کنار ها ،درست در زیر تک درخت تاک کوچه گلها، برگی با روی زرد و رنگ پریده و افتاده از درخت، هنوز هم با دلی مجنون گونه منتظر بود.
بادی وزید و او را با خود به گذشته برد. با بغض و لجبازی گفت : اگر خواهش کنم چه ؟ و لبانش از بغض شروع به لرزیدن کرد
بادی وزید و او را با خود به گذشته برد. با بغض و لجبازی گفت : اگر خواهش کنم چه ؟ و لبانش از بغض شروع به لرزیدن کرد
خانمِ بهار، در عین طنازی باطنی اش پر از صبوری گفت : این قدر بی تاب نباش برگ کوچک من تا چشم برهم بزنی باز خواهم گشت و برگ را در آغوش کشید.
و برگ چه کودکانه فکر کرد می تواند عاشق بهاری شود که دیگر هرگز در زندگیش تکرار نخواهد شد. باد تند تر شده بود و سرما وجود شکننده اش را در بر گرفته بود با وجود همه ی اینها هنوز هم امید به برگشتن بهار داشت.
برگ کوچک اخرین برگ درخت بود و درخت با افتادنش به خوابی عمیق فرو رفته بود و او تنها تر از همیشه در خود فرو رفت و به یاد اورد روزهای گرم تابستان را ... همه مشغول کار بودند و برای میوه های تازه شکل
گرفته مواد مغذی تولید می کردند . و او در دل کوچکش مدام می گفت پس بهار کی می آید ؟ روز ها پی در پی می گذشت و بلاخره پاییز هم از راه رسید اما او هم مثل تابستان خبری از خواهر بزرگترش نداشت .
پاییز بی رحم بود و با امدنش همه دوستان برگ کوچک را با باد های وحشی اش از بین برد . پاییز اشک تمام ابر هارا در اورده بود ولی برگ کوچک سخت مقاومت می کرد چه در مقابل باد های خشمگین زیر دست پاییز چه در مقابل سردی هوا وچه در مقابل مریضی سختش خم به ابرو نیاورد تا اینکه
یک روز پاییز بی رحم تر و ترسناک تر از همیشه به سراغ برگ کوچک امد و خبری داد که برگ از شدت ترس از درخت پایین افتاد و آن خبر خبر وحشتناک نیامدن بهارمهربانش بود .
باران هنوز می بارید و کودکی بی خبر از دل برگ ها تند تند پا رویشان می گذاشت و از صدای شکستن انها غرق لذت می شد
برگ در دل گفت کاش به سراغ من هم بیاید و با ناباوری گفت هنوز هم باور نمی کنم ولی انگار خودمم دیگه باورم شده که بهارم هرگز نمیاد وهمان کور سوی نور دل دلش خواموش شد قطر اشک یکی از ابرها بر تن خسته
اش خورد و کودک ناگاه به سراغش امد و پاییز بدجنسانه قهقه زد و مردم بی خبر از نابود شدن برگ کوچک عاشق تند تند از کوچه می گذشتند و با هر قدم برگ دیگری را نابود می کردند .
چند ماه بعد بهار امد اما دیگر برگی نبود که عاشق بهار باشد ولی بهار هنوز هم مثل همیشه می خندید و اصلا یادش هم نبود به برگی قول زود برگشتن داده بود .

سوالات مشابه درس اول نگارش یازدهم

maryam khaleghi · درس اول نگارش یازدهم
Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم