داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید و تصویر ذهنی خود دا بنویسید موضوع انشا هست دو سه تا اولی رو تاج میدم فقط سریعععع🤦‍♀️ ممنون میشم💞

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

جواب معرکه

امیدوارم بدردت بخوره ✨💖 تاج یا معرکه یادت نره 💘 ### انشا: داخل یک اقیانوس شلوغ 🌊🐠 اگر روزی می‌توانستم به داخل یک اقیانوس شلوغ سفر کنم، دنیایی شگفت‌انگیز را می‌دیدم. آبیِ دریا تا دوردست‌ها ادامه داشت و نور خورشید از میان آب‌ها می‌تابید و همه‌جا را درخشان می‌کرد. ماهی‌های کوچک و بزرگ در کنار هم شنا می‌کردند. ماهی‌های رنگارنگ مثل رنگین‌کمان در آب حرکت می‌کردند و عروس‌های دریایی آرام و زیبا در آب می‌رقصیدند. لاک‌پشت‌های دریایی از میان مرجان‌ها عبور می‌کردند و دلفین‌ها با شادی به این طرف و آن طرف می‌رفتند. صدای حرکت آب و موج‌های آرام، حس عجیبی از آرامش به من می‌داد. در گوشه‌ای از اقیانوس، ماهی کوچکی را دیدم که به‌دنبال خانواده‌اش می‌گشت. دلم می‌خواست به او کمک کنم تا خانواده‌اش را پیدا کند. همان‌جا فهمیدم که حتی در دنیای بزرگ و شلوغ اقیانوس هم، مهربانی و کمک به دیگران اهمیت زیادی دارد. من در خیال خودم میان آن همه زیبایی شنا می‌کردم و از دیدن این دنیای ناشناخته لذت می‌بردم. دوست داشتم ساعت‌ها همان‌جا بمانم و رازهای پنهان اقیانوس را کشف کنم. در پایان، با خودم فکر کردم که اقیانوس مانند دنیای ما انسان‌هاست؛ پر از موجودات گوناگون که هرکدام زندگی و دنیای خودشان را دارند. ما باید از این نعمت زیبا مراقبت کنیم تا در آینده هم پر از زندگی و رنگ باقی بماند. نتیجه‌گیری: اقیانوس دنیایی پر از شگفتی و زیبایی است و حفاظت از آن، وظیفه همه ماست. 💙
تصور می‌کنم در یک اتوبوس شلوغ نشسته‌ام. از همان اتوبوس‌هایی که وقتی سوارشان می‌شوی، اول باید چند ثانیه دنبال یک جای خالی بگردی و بعد هم امیدوار باشی که تا رسیدن به مقصد، کسی روی پایت پا نگذارد! بالاخره کنار پنجره جا پیدا می‌کنم و می‌نشینم. اتوبوس پر از آدم است؛ یکی تلفنی صحبت می‌کند، یکی از خستگی چشم‌هایش را بسته و یکی هم مدام به ساعتش نگاه می‌کند، انگار با نگاه کردن به ساعت می‌تواند اتوبوس را سریع‌تر به مقصد برساند. صدای موتور اتوبوس با صدای حرف زدن مردم قاطی شده است. راننده هر چند دقیقه یک بار ترمز می‌کند و مسافرها هم همراه اتوبوس به جلو و عقب می‌روند. در همین لحظه‌هاست که آدم می‌فهمد حفظ تعادل، آن هم بدون گرفتن میله، خودش یک مهارت مهم در زندگی است! از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. ماشین‌ها پشت چراغ قرمز صف کشیده‌اند و چند نفر با عجله از پیاده‌رو می‌گذرند. با خودم فکر می‌کنم هرکدام از این آدم‌ها حتماً جایی برای رفتن دارند و شاید کسی منتظرشان باشد. حتی آدم‌هایی که در اتوبوس کنار هم نشسته‌اند، با اینکه فاصله‌شان از هم خیلی کم است، ممکن است اصلاً ندانند نفر کناری‌شان چه روزی را گذرانده است. کمی آن‌طرف‌تر، پیرزنی ایستاده و میلهٔ اتوبوس را محکم گرفته است. چند نفر متوجهش می‌شوند، اما انگار هیچ‌کدام نمی‌خواهند از جایشان بلند شوند. بالاخره پسر جوانی بلند می‌شود و جایش را به او می‌دهد. پیرزن تشکر می‌کند و می‌نشیند. اتفاق خاصی نیفتاده، اما نمی‌دانم چرا دیدن همین صحنهٔ کوچک حالم را بهتر می‌کند. اتوبوس آن‌قدر شلوغ است که حتی برای جابه‌جا کردن کیفم هم باید حواسم به اطرافم باشد. با این حال، در میان این همه سروصدا، گاهی به فکر فرو می‌روم. به آدم‌هایی که هر روز از کنارمان رد می‌شوند و ما حتی یک بار هم به آن‌ها توجه نمی‌کنیم. شاید مردی که با چهره‌ای خسته کنار در ایستاده، از صبح مشغول کار بوده باشد. شاید دختری که به بیرون خیره شده، نگران امتحان فردایش باشد. شاید هم کسی در همین اتوبوس، خبر خوبی شنیده باشد و نتواند جلوی لبخندش را بگیرد. ناگهان راننده ترمز می‌کند و صدای اعتراض چند نفر بلند می‌شود. رشتهٔ افکارم پاره می‌شود و دوباره به شلوغی اتوبوس برمی‌گردم. لبخندی می‌زنم و با خودم می‌گویم: «ظاهراً قرار نیست حتی چند دقیقه هم آرامش داشته باشیم!» بالاخره به ایستگاه مقصد می‌رسم. از اتوبوس پیاده می‌شوم و نفسی تازه می‌کشم. وقتی اتوبوس دور می‌شود، به این فکر می‌کنم که چقدر عجیب است؛ آدم‌های زیادی برای مدتی کوتاه کنار هم قرار می‌گیرند، اما هرکدام داستان و دنیای خودشان را دارند. معرکه یادت نره!
موضوع: در میان هیاهوی اتوبوس عصر بود و اتوبوس مثل همیشه لبریز از جمعیت. به محض اینکه سوار شدم، موجی از بوهای مختلف و گرمای نفس‌های آدم‌ها به صورتم خورد. اتوبوس آن‌قدر شلوغ بود که مسافران مثل قطعات پازل به هم چسبیده بودند و هیچ جایی برای سوزن‌انداختن نبود. صداها توی سرم می‌پیچید؛ از صدای غرغر و صحبت مسافران گرفته تا جیغ یک بچه و تکان‌های شدید اتوبوس توی دست‌اندازها. من هم محکم به میله‌ی سردِ وسط اتوبوس چسبیده بودم و به نگاه‌های خسته و بی‌روح آدم‌هایی نگاه می‌کردم که هر کدام از آن‌ها بعد از یک روز سخت، فقط به فکر رسیدن به خانه بودند. وقتی بالاخره بعد از کلی تقلا به ایستگاه رسیدم و پیاده شدم، نفس عمیقی کشیدم و فهمیدم گاهی تحمل یک فضای کوچک و پر از هیاهو، چقدر آدم را خسته می‌کند، اما از طرفی، گوشه‌ای از زندگیِ واقعیِ مردم در همین کوچه‌ها و اتوبوس‌ها جریان دارد.

سوالات مشابه درس 1 نگارش نهم

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم