آدم فضایی
مقدمه:
تا به حال به این فکر کردهاید که اگر یک روز از پنجره اتاقتان به آسمان نگاه کنید و یک سفینه فضایی را ببینید، چه احساسی خواهید داشت؟ من همیشه درباره موجودات فضایی کنجکاو بودهام و فکر میکنم شاید در جایی دور از زمین، موجوداتی زندگی کنند که ما هنوز چیزی درباره آنها نمیدانیم.
بدنه:
یک شب که مشغول تماشای ستارهها بودم، ناگهان نور عجیبی در آسمان دیدم. چند لحظه بعد، سفینهای کوچک در حیاط خانه فرود آمد. درِ سفینه باز شد و موجودی با چشمان بزرگ و پوستی سبز از آن بیرون آمد. اول کمی ترسیدم، اما وقتی لبخند زد، فهمیدم قصد آزار من را ندارد. او خودش را «آرا» معرفی کرد و گفت از سیارهای بسیار دور آمده است.
من از او پرسیدم: «سیاره شما چه شکلی است؟» آرا گفت در سیاره آنها مردم به جای جنگیدن، مشکلاتشان را با گفتوگو حل میکنند و برای طبیعت ارزش زیادی قائل هستند. من با تعجب پرسیدم: «پس شما هیچ مشکلی ندارید؟» او خندید و گفت: «مشکل همیشه وجود دارد، اما مهم این است که چگونه با آن روبهرو شویم.»
آن شب فهمیدم شاید آدمهای فضایی آنقدرها هم با ما متفاوت نباشند. شاید آنها هم دوست دارند دوست داشته شوند، آرامش داشته باشند و دنیای بهتری بسازند.
نتیجهگیری:
صبح که بیدار شدم، از خودم پرسیدم: «آیا واقعاً آرا را دیده بودم یا همهاش یک خواب بود؟» نمیدانستم جواب چیست؛ اما از آن روز هر وقت به آسمان نگاه میکنم، به این فکر میکنم که شاید جایی در این جهان بزرگ، کسی هم به زمین و آدمهایش فکر میکند. 🌌✨
معرکه یادت نره