روی میز کنار پنجره گل سرخی که آخرین نفسهایش را میکشید رو به گلدان سفالی کرد و با صدایی که مثل خشخشِ برگهای پاییزی بود گفت رفیقِ سنگیِ من دیگر توان ماندن ندارم ببین چطور رنگ از رخسارم پریده و این برگهای خسته یکییکی از تنم جدا میشوند و به دامنِ خاک میافتند گلدان که عمری بود سنگینیِ دنیا را در دلش نگه داشته بود نفسی عمیق کشید و گفت ای گلِ زیبا تو که غصه نداری تو تمامِ بهار را در آغوشت داشتی و عطرِ مستکنندهات تا دورترین کنجهای این اتاق سفر کرد گلِ سرخ با اندوهی که در رگهایش جریان داشت پاسخ داد اما چه فایده وقتی قرار است به دستِ فراموشی سپرده شوم و به خاطرهها بپیوندم کاش همیشه در باغ میماندم و دستِ تقدیر مرا به این زندانِ تنگ نمیکشید گلدان که لبخندی از جنسِ خاک و صبوری داشت گفت این تقدیرِ تمامِ زیباییهاست که باید از بین بروند تا جایِ خالیشان در دلِ آدمها به دردی شیرین تبدیل شود تو نمردهای تو فقط از این کالبدِ خسته جدا میشوی تا خاطرهات در ذهنِ کسی که تو را هر صبح با عشق تماشا میکرد ابدی شود و شاید حقیقتِ هستی همین باشد که چیزی را که دوست داریم باید رها کنیم تا بفهمیم چقدر عزیز بوده است گلِ سرخ آرام گرفت و آخرین قطره شبنم را مثل اشکی بر گونهاش لغزاند و فهمید که زیبایی نه در ماندگاری بلکه در همان لحظهای است که با تمامِ وجود شکوفه دادهایم و پندِ ماجرا این بود که زندگی مثل یک پیادهرویِ کوتاه است و مهم نیست چقدر زود تمام میشود مهم این است که در مسیرِ عبورمان چقدر به دیگران نور و عطر هدیه کردهایم چون وقتی چراغِ عمر خاموش شود تنها عطری که از ما باقی میماند همان مهربانیهایی است که در لحظههای شکوفاییمان کاشتهایم
تاج یادت نره🎀🌱