قطره بارانی هستم که از ابری چکیدهام و حالا در حال پروازم.
با نوری که در وجودم پنهان شده، مثل الماسی کوچک میدرخشم.
باد مرا نوازش میکند و من با او همآواز میشوم و میرقصم.
به دنیای زیرین نگاه میکنم و میبینم که همه تشنهی من هستند.
برگهای سبز و گلهای رنگارنگ با اشتیاق منتظر بوسهی مناند.
با یک پرش کوچک روی برگِ سبزِ یک درخت چنار فرود میآیم.
سرم را خم میکنم و به آینهی کوچکِ خودم در برگ نگاه میکنم.
حس میکنم که زندگی دوباره در رگهای گیاه جاری میشود و میخندد.
به زمین میرسم و در کنار دیگر قطرهها، رودخانهای کوچک میسازم.
صدای خندهی من با صدای آب در هم میآمیزد و آوازی زیبا میسازد.
من دیگر فقط یک قطره نیستم، پیامآور مهربانی آسمانم.
حالا که به زمین رسیدهام، میدانم که هدفم زنده نگه داشتن زندگی است.
این سفر کوتاه، زیباترین خاطرهی من در این دنیای بزرگ است.
خاطرهای که همیشه در قلب زمین و در رگهای درختان باقی میماند.
و من با افتخار میدانم که هر قطره، داستانی از عشق و امید دارد.
معرکه بدیا