سلام عزیزم از اونجایی که خواستم بتونی دست خطم رو بخونی برات تایپ میکنم😊)(تورو ابلفضل معرکه بدههه😩)
روزی آقا حسین بیدار شد و دید که چشمش خیلی درد میکنه.
فکر کرد که چیزی توی چشمش رفته واسه همین چندین بار چشمش را آب زد ولی افاقه نکر. شب هم بی حوصله و خسته به پیش دامپزشک رفت و به او گفت:(( سلام دام من بیرون از اینجا است و اورا بیش تر از یک دنیا دوست دارم و من برای اعتماد به شما باید اول خودم قطره مخصوص درد چشم را امتحان کنم.!
دکتر خیلی به او گفت که اینکار احمقانه است و برایش عوارض دارد اما صبر دکتر تمام شد و قطره چشمی که برای خر ها استفاده میکرد را به چشم نرد زد!
آن مرد ابتدا کمی نگران و ترسیده شد اما سعی کرد که فکرش را از سر بیرون کند.
صبح حسین از خواب بیدار شد و دید که چشمش کور شده و نمیبینید.
به پیش دامپزشک رفت و از او گله کرد و دعوا صورت گرفت و در آخر به این نتیجه رسیدند که به پیش قاضی شهر بروند و قاضی به حسین کم عقل ما گفت :((این پزشک بی گناه است چراکه اگر خودت خر نبودی به پیش دکتر دام ها نمیرفتی.
لطفا معرکه بده و اینکه خودم از خودم اینو برات نوشتم جدی از اینترنت برات نگفتم😊