این روزها، هوا هنوز سرد است، اما بوی بهار از راه میرسد. درختان لخت، منتظرند تا جوانههای سبز روی شاخههایشان بنشیند و باد بهاری، آواز زندگی را زمزمه کند. در شهر، مردم با ماسکهایی روی صورت، قدم در کوچهها میزنند؛ کوچههایی که یک سال پیش پر از شلوغی بود، حالا آرام و ساکتاند. همه منتظریم، منتظر روزی که بار سنگین دلها سبک شود و جهان دوباره نفس بکشد.
اما در این سکوت، امید جوانه میزند. بچهها پشت پنجرهها، با چشمهای درشت به آسمان نگاه میکنند و آرزوی بازی در پارک را میکنند. مادرها در آشپزخانهها، با دستهای مهربان، غذاهای گرم میپزند و پدرها از راه دور کار میکنند تا چراغ خانه روشن بماند. این روزها، به ما آموخت که قدر لحظهها را بدانیم، که دست همسایه ارزشمندتر از طلاست و که طبیعت، با گلهای وحشیاش، همیشه راه بازگشت را نشان میدهد.
بهار میآید، با بارانهای نرم و آفتابهای گرم. ما هم مثل درختان، قویتر از قبل شکوفه میزنیم. این حال و هوا، حال و هوای امیدهاست؛ امیدی که در دل زمستان، جاودانه میماند.