صفحه ۲۴ انشا درباره اتوبوس شلوغ لطفا سری

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

انشای ۱: یک صبح شلوغ صبح زود سوار اتوبوس شدم. جمعیت زیادی داخل آن بود و همه عجله داشتند. بعضی‌ها خسته بودند و بعضی با یکدیگر صحبت می‌کردند. در آن لحظه فهمیدم که زندگی شهری چقدر پرجنب‌وجوش است. انشای ۲: پیرمرد مهربان روزی در اتوبوسی شلوغ ایستاده بودم که پیرمردی سوار شد. جوانی صندلی خود را به او داد. پیرمرد تشکر کرد و لبخندی زد. آن روز فهمیدم مهربانی با کارهای کوچک آغاز می‌شود. انشای ۳: صدای اتوبوس اتوبوس پر از صدای صحبت مسافران بود. کودکی گریه می‌کرد و راننده نام ایستگاه‌ها را بلند می‌گفت. با خود فکر کردم هر صدایی داستانی دارد. انشای ۴: یک روز بارانی باران شدیدی می‌بارید و همه برای فرار از خیس شدن سوار اتوبوس شده بودند. شیشه‌ها بخار گرفته بود و مسافران به‌سختی کنار هم ایستاده بودند. با وجود شلوغی، تماشای باران از پشت شیشه زیبا بود. انشای ۵: مسافر کوچک کودکی همراه مادرش سوار اتوبوس شد. او با تعجب به جمعیت نگاه می‌کرد و از مادرش سؤال می‌پرسید. خنده‌های کودک خستگی مسافران را کمتر می‌کرد. انشای ۶: اتوبوس مدرسه صبح برای رفتن به مدرسه سوار اتوبوس شدم. دانش‌آموزان زیادی داخل آن بودند. بعضی درس می‌خواندند و بعضی درباره امتحان صحبت می‌کردند. من هم در فکر سؤال‌های امتحان بودم. انشای ۷: یک اتفاق خنده‌دار اتوبوس بسیار شلوغ بود. ناگهان تلفن همراه یکی از مسافران با صدای بلندی زنگ خورد. آهنگ خنده‌دار آن باعث شد چند نفر بخندند و فضای خسته‌کننده اتوبوس عوض شود. انشای ۸: مهربانی در شلوغی داخل اتوبوس جایی برای نشستن نبود. زنی که کودکی در آغوش داشت سوار شد. یکی از مسافران صندلی خود را به او داد. این رفتار زیبا به من یاد داد که باید به دیگران توجه کنیم. انشای ۹: پنجره اتوبوس در اتوبوس شلوغ کنار پنجره ایستاده بودم. ماشین‌ها، مغازه‌ها و مردم را تماشا می‌کردم. با اینکه داخل اتوبوس سروصدا بود، تماشای خیابان به من آرامش می‌داد. انشای ۱۰: مسافران عجول همه می‌خواستند زودتر به مقصد برسند. یکی به ساعت نگاه می‌کرد و دیگری از ترافیک شکایت داشت. فهمیدم عجله و بی‌صبری نمی‌تواند سرعت اتوبوس را بیشتر کند. انشای ۱۱: کیف گمشده در اتوبوس شلوغ مسافری متوجه شد کیفش را پیدا نمی‌کند. همه نگران شدند و به او کمک کردند. سرانجام کیف زیر یکی از صندلی‌ها پیدا شد و مسافران خوشحال شدند. انشای ۱۲: اتوبوس در زمستان هوا بسیار سرد بود و مسافران با لباس‌های گرم سوار اتوبوس می‌شدند. شیشه‌ها بخار گرفته بود و بیرون برف می‌بارید. اتوبوس شلوغ بود، اما گرمای داخل آن حس خوبی داشت. انشای ۱۳: یک دوست تازه در اتوبوس شلوغ کنار دختری هم‌سن خودم ایستاده بودم. کم‌کم با هم صحبت کردیم و فهمیدیم در یک مدرسه درس می‌خوانیم. آن روز یک دوست تازه پیدا کردم. انشای ۱۴: راننده صبور اتوبوس پر از مسافر بود و ترافیک سنگینی در خیابان وجود داشت. بعضی مسافران اعتراض می‌کردند، اما راننده با آرامش به مسیر ادامه می‌داد. صبر او برایم ارزشمند بود. انشای ۱۵: اتوبوس و زندگی وقتی به مسافران نگاه می‌کردم، متوجه شدم هرکدام مقصد متفاوتی دارند. یکی به مدرسه می‌رفت و دیگری به محل کار. اتوبوس شلوغ مرا به یاد زندگی انداخت که همه در آن هم‌سفر هستیم. انشای ۱۶: یک روز گرم در یک روز تابستانی سوار اتوبوس شلوغی شدم. هوا گرم بود و مسافران خسته به نظر می‌رسیدند. وقتی پنجره باز شد، نسیم خنکی وارد اتوبوس شد و همه احساس بهتری پیدا کردند. انشای ۱۷: صدای خنده همه مسافران ساکت بودند تا اینکه کودکی حرف بامزه‌ای زد. چند نفر شروع به خندیدن کردند. همان خنده کوچک باعث شد فضای اتوبوس شادتر شود. انشای ۱۸: کمک به دیگران هنگام پیاده شدن، وسایل یکی از مسافران روی زمین افتاد. چند نفر به او کمک کردند تا وسایلش را جمع کند. فهمیدم همکاری می‌تواند سختی‌ها را آسان‌تر کند. انشای ۱۹: سفر کوتاه مسیر خانه تا مدرسه طولانی نبود، اما اتوبوس بسیار شلوغ بود. در طول مسیر به چهره مسافران نگاه می‌کردم. هرکدام داستانی داشتند که من از آن بی‌خبر بودم. انشای ۲۰: اتوبوس در ترافیک اتوبوس میان ماشین‌های زیادی گیر کرده بود. مسافران بی‌حوصله شده بودند. من از پنجره به خیابان نگاه می‌کردم و آرزو داشتم زودتر به مقصد برسیم. انشای ۲۱: احترام به بزرگ‌ترها وقتی پیرزنی وارد اتوبوس شد، دختری نوجوان از صندلی خود بلند شد. پیرزن با مهربانی از او تشکر کرد. آن صحنه به من نشان داد که احترام به بزرگ‌ترها چقدر زیباست. انشای ۲۲: یک خاطره فراموش‌نشدنی روزی اتوبوس آن‌قدر شلوغ بود که نمی‌توانستم به‌راحتی حرکت کنم. ناگهان راننده ترمز کرد و همه دستگیره‌ها را محکم گرفتند. آن روز فهمیدم رعایت نکات ایمنی در اتوبوس اهمیت زیادی دارد. انشای ۲۳: دنیای کوچک اتوبوس شلوغ شبیه دنیای کوچکی بود. آدم‌هایی با سن‌ها و اخلاق‌های متفاوت کنار هم قرار گرفته بودند. بعضی خوشحال و بعضی ناراحت بودند. فهمیدم باید با همه با احترام رفتار کنیم. انشای ۲۴: آخرین ایستگاه بعد از یک روز خسته‌کننده سوار اتوبوس شلوغی شدم. در طول مسیر مسافران یکی‌یکی پیاده شدند و اتوبوس خلوت شد. وقتی به ایستگاه آخر رسیدم، فهمیدم هر شلوغی و سختی سرانجام تمام می‌شود.

سوالات مشابه درس 1 نگارش نهم

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم