در دل کوه، چشمهای زلال میجوشید و با شادی به پایین میلغزید.
روزی سنگی بزرگ مسیرش را بست و آب در گودالی جمع شد.
در آغاز، پرندگان و حیوانات از آن نوشیدند و لذت بردند.
اما با گذر زمان، آب بیحرکت ماند و آفتاب بر آن تابید.
رنگش تغییر کرد، بوی ناخوشایندی گرفت و جانوران دور شدند.
چشمه ناله کرد: «من برای جاری بودن آفریده شدهام، نه برای ماندن!»
باد آمد، سنگ را تکان داد و راه دوباره باز شد.
آب با شوق روان شد و زندگی به دشت بازگشت.
داستان نیست ولی خب