کلاغ، در سیاهیِ ذات خویش، دلگیر بود. چشمش به رقصِ موزونِ کبک افتاد؛ آن سکانسِ نابِ وقار. از کبک خواست تا رازِ خرامِ او را بیاموزد.
کبک آموخت، کلاغ تقلید کرد. هر قدم، کوششی برای پوشیدنِ پوستِ نازک دیگری بود. او چنان غرق در سایهی گامهایِ غیر شد که فراموش کرد چگونه آسمانِ خودرا بشکافد.
سرانجام، کلاغ نه کبکی شد که خرام کند، و نه کلاغی که پرواز. در میانه ماند، قالبِ پوچ در اندامش.
تقلیدِ کور، بالِ اصالت را میشکند!