با صدای مادرم که مرا برای خواب بیدار میکرد چشمانم را باز کردم هاله ای از نور به چشمانم بر خورد کرد چشمانم را محکم به هم فشار کردم و آن ها را آرام آرام از هم گشودم تا به نور عادت کنند
برای سحری بر روی سفره ی کوچکمان نشستیم آرام و بی صدا در کنار هم مشغول خوردن سحری شدیم سفره را جمع کردیم
برای وضو گرفتن به حیاط رفتیم و در آن حوض کوچک مشغول وضوف گرفتن شدیم
به سمت خانه پرواز کردم صدای دلنشین اذان حیاط را مملو از خود کرده بود و آرامش عجیبی را به بند بند وجودم تزریق میکرد
چادرم را بر سر زدم چادری که گل های کوچک بنفش رنگ زینت بخش آن شده بودند بعد از آن جانمازم را که نقش و نگار های قشنگی بر روی آن بود و آن را از مشهد گرفته بودم را پهن کردم برای خواندن نماز قامت بستم
بوی عطر گل محمدی کنار سجاده احساس ارامش را بیشتر در وجودم می غلتاتد بعد از تمام شدن نمازم مشغول به حرف زدن با خدای خود شدم
بازم هم دفتر دلتنگی هایم را برایت بازگو میکنم که جز تو کسی از دل من آگاه نیستم
باز هم دست هایم را به سمت تو میکشانم که جز تو کسی دست گیر من نیست
یا رب از دل من آگاهی هرآنچه در دل دارم را تا جایی که