بچه ها انشا صفحه 81 می‌خوام به همه تاج میدم فقط بفرستید

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

انشا صفحه ۸۴ می‌گویند روزی مردی چنان فضول بود که حتی سایه‌اش از دستش فرار می‌کرد. وقتی مُرد، او را به جهنم بردند؛ جایی که حتی سنگ‌ها هم حوصله شکایت ندارند. اما او با اولین نگاه به شعله‌ها لبخند زد و گفت:این آتیش چرا این‌قدر بی‌جون می‌سوزد؟ نگهبان دوزخ اخمی کرد و گفت:تو قرار بود بسوزی، نه بازرسی کیفیت شعله‌ اتش ها مرد پا روی آتش گذاشت و گفت:اگه هیزم خسک باشه، دردش کمتر است. اینا رو از کجا آوردید؟ نگهبان سرش را تکان داد و زیر لب گفت:عجب بلایی… حتی دوزخ هم برای تو کم‌عقله. و از همان روز، آتش جهنم بین سوختن و جواب دادن مردد ماند.

سوالات مشابه درس 6 نگارش نهم

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم