(لبخند ناجی)
لبخند ناشناسی که تغییرم داد، لبخند تو بود. شاید نمیدانستم کی هستی، ولی میدانستم که تو فقط تماشاگر لایه های زندگی نبودی. میدانستم که تو باران رهاشده را در آغوش گرفتی، خورشید سوخته را تسکین دادی، ماه تنها را به دریاچه سپردی. اما اینها ذرهای از کارهای 'تو'هستند . میدانی بزرگترین کارت چه بود؟ نگذاشتی غبار غم، لایهای روی لبخندت شود. شاید برای همین بود که لبخند ناشناست برایم بوی غریبی نمیداد.
نظر بدید نوشتم چطوره؟