علی جمشیدی

نگارش هشتم. درس 7 نگارش هشتم

انشاصفحه۸۱درموردقطره بارانی هستیدکه از ابرچکیده ای لطفاازگوگل نباشه سریع بگید؟؟

جواب ها

در این انشاء، می‌توانید به توصیف لحظه‌ای بپردازید که یک قطره باران از ابر سقوط می‌کند. در ادامه یک نمونه انشاء در این مورد آورده شده است: --- **عنوان: سفر قطره باران** یک روز آسمان به رنگ خاکستری درآمد. ابرهای سنگین و تیره در آسمان گرد هم آمدند و به نظر می‌رسید که چه چیزی در دل خود دارند. من در ایوان خانه نشسته بودم و به احساسات ابرها فکر می‌کردم. ابرها در حال چکیدن بودند و بالاخره یکی از قطرات باران، از دامن ابر سر خورد و به زمین آمد. قطره باران، به آرامی و با فشاری ملایم از ابر جدا شد و مسیر خود را به سمت زمین آغاز کرد. در حینی که بر پایین سقوط می‌کرد، در مسیرش نوری از خورشید به او تابید و او را درخشان‌تر از همیشه کرد. قطره باران به آرامی در هوا رقصید و در نهایت با صدای نرم به زمین برخورد کرد. وقتی قطره به خاک نرم رسید، احساس کرد که او تنها نیست. او به دیگر قطرات باران که قبل از او آمده بودند ملحق شد. همه‌ی آن‌ها همچون دوستان قدیمی با هم غریبه نبودند و در کنار هم زندگی جدیدی را آغاز کردند. زمین به آرامی آن‌ها را در آغوش گرفت و زندگی را به خود بازگرداند. این قطره باران نه تنها خود را به زمین رسانده بود، بلکه نوید بخش زندگی جدیدی بود. او می‌دانست که حتی کوچک‌ترین او، می‌تواند تأثیر بزرگی در دنیای اطرافش بگذارد. این باران تازه می‌توانست گیاهان را زنده کند، حیوانات را سیراب کند و با خود شادابی بیاورد. وقتی به این قطره باران نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که هر قطره، داستانی دارد و هر باران می‌تواند آغازی جدید برای زندگی باشد. --- شما می‌توانید این انشاء را بر اساس سلیقه و دیدگاه خود تغییر دهید یا تصاویری از احساسات و تجربیات خود در مورد باران به آن اضافه کنید.
معصومه

نگارش هشتم

من یک قطره باران بودم، معلق در آسمان، بخشی از ابری بزرگ و خاکستری. زندگی‌ام در آن بالا آرام و یکنواخت بود. ما قطره‌ها همه کنار هم بودیم، گاهی به هم می‌خوردیم و یکی می‌شدیم، گاهی هم جدا می‌شدیم. اما همیشه می‌دانستیم که یک خانواده‌ایم، خانواده‌ی ابر. روزی، حس کردم که چیزی تغییر کرده. هوا سردتر شده بود و من سنگین‌تر. انگار نیرویی مرا به پایین می‌کشید. اولش ترسیدم، اما بعد کنجکاو شدم. چه چیزی در انتظارم بود؟ پایین چه خبر بود؟ کم‌کم از ابر جدا شدم. این جدایی با تمام جدایی‌های قبلی فرق داشت. این بار، دیگر برگشتی در کار نبود. من داشتم سقوط می‌کردم! سقوط، تجربه‌ای هیجان‌انگیز بود. باد به صورتم می‌خورد و سرعتم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. منظره‌ی زیر پایم تار بود، اما می‌توانستم تکه‌هایی از رنگ سبز و قهوه‌ای را تشخیص دهم. لحظه‌ی برخورد فرا رسید. من به یک برگ افتادم. برگی سبز و پهن که زیر سنگینی من کمی خم شد. روی برگ، قطره‌های دیگری هم بودند. بعضی از آن‌ها قبل از من آمده بودند و بعضی هم بعد از من رسیدند. با هم حرف زدیم. آن‌ها از تجربه‌های خودشان گفتند. از اینکه چطور بعضی از قطره‌ها به گل‌ها افتاده‌اند و باعث شادابی آن‌ها شده‌اند، و بعضی دیگر به رودخانه‌ها پیوسته‌اند و راهی دریا شده‌اند. من هم دلم می‌خواست مفید باشم. دلم می‌خواست به جایی بروم که بتوانم کمک کنم. خورشید کم‌کم داشت بالا می‌آمد. گرمای آن باعث شد که من دوباره بخار شوم. این بار، دیگر ترسی نداشتم. می‌دانستم که دوباره به آسمان برمی‌گردم و دوباره بخشی از ابر می‌شوم. شاید روزی دوباره به زمین بیایم. شاید دوباره روی یک برگ بیفتم، یا شاید به یک گل یا یک رودخانه برسم. مهم این است که من بخشی از چرخه‌ی زندگی هستم و هر کجا که باشم، می‌توانم نقش خودم را ایفا کنم. من یک قطره باران هستم و به این افتخار می‌کنم.

سوالات مشابه درس 7 نگارش هشتم

Ad image

جمع‌بندی شب امتحان فیلیمومدرسه

ویژه اول تا دوازدهم

ثبت نام