جهان را از دریچه شیشههایم تماشا میکنم. تمرکز، وضوح، آرامش... همهشان در این قابهای کوچک نهفته است. همیشه اینجا بودهام، در کنار او، همراهش در هر قدم. گاهی در خورشید، گاهی در مه، گاهی در تاریکی. او را میبینم، اما او من را نمیبیند. من فقط ابزاری هستم، وسیلهای برای دیدن بهتر.
یادم میآید زمانی که بر روی بینیاش قرار گرفتم، چشمانش برق زد. انگار دنیایی جدید را کشف کرده بود. از آن پس، من بخشی از وجودش شدم. همراهش در مهمانیها، در کتابخانه، در خیابان... هر کجا که میرفت، من هم آنجا بودم.
گاهی حس میکنم روحش را میخوانم. غمهایش را، شادیهایش را، تردیدهایش را. وقتی به نقطهای خیره میشود، من هم آنجا خیره میشوم. وقتی لبخند میزند، من هم با او میخندم.
اما گاهی اوقات آرزو میکنم، او هم من را ببیند. ببیند که من چگونه مراقب چشمانش هستم، چگونه از آنها محافظت میکنم. ببیند که من چگونه دنیای او را روشن میکنم.
شاید روزی، او بفهمد که من فقط یک عینک نیستم. شاید روزی، او بفهمد که من بخشی از زندگیاش شدهام. شاید روزی...
معرکه یادت نره