میگویند «مثل کوه به کوه نمیرسد، آدم به آدم میرسد»…
اما هیچکس نمیگوید وقتی آدم به آدم میرسد، همیشه دیر است.
گاهی آنقدر زخمها قدیمی و پوسیدهاند که حتی یک آدم تازه هم نمیتواند بوی مرگِ توی روح را پس بزند.
زندگی برای من شبیهِ راهرفتن روی سیم خاردار شده.
نه جلو رفتن حال میدهد، نه برگشتن.
و وسط این همه زخمی که از آدمها خوردم، عجیب است که باز هم قرار است به یکی دیگر “برسم”.
انگار دنیا با من لج کرده؛ هرچقدر از آدمها فرار میکنم، همانقدر نزدیکتر میشوند.
نه برای خوبشدنم…
برای اینکه یکی دیگر هم چیزی ازم کم کند.
گاهی حس میکنم آدمها مثل سایههای غریبهای هستند که از دور شبیه نجات به نظر میرسند،
اما از نزدیک فقط تاریکیشان بزرگتر است.
من هم ماندهام وسط این همه سایه، با یک رویا که مدتهاست مرده،
و دستی که دیگر برای گرفتن دستِ کسی بالا نمیآید.
میگویند آدم به آدم میرسد.
شاید راست میگویند…
اما هیچکس نمیگوید که گاهی این رسیدن، مثل تصادف است:
یک لحظه، یک صدای خردشدن، یک عالمه تکهتکه شدن.
بعدش میمانی با یک سکوتِ طولانی که حتی موسیقی هم حالِ پرکردنش را ندارد.
و من…
من هنوز همان آدمم.
همان که توی آیینه خودش را نگاه میکند و میبیند چشماش به اندازهی هزار شب بیخوابی خسته است.
همان که میفهمد آدمها به آدمها میرسند؛
اما نه همیشه برای خوبکردن،
گاهی برای تمامکردن.