عمل پیوند قلبش را رد کرده بود ولی گاهی می فهمیدم که یواشکی اشک میریزد .
این بار فکر کنم بچه هایش به اینجا .... آخ ..... درد امانم را بریده حس می کنم دیگر توان کوبیدن را ندارم . و این بار مثل همیشه دستش را احساس کردم و باز هم دستش سرد سرد بود ، دستهای که پیر شده بود .
ولی این بار فرق می کرد جمله ی آهسته و زیر لبی اش او اینبار آهسته گفت :