چشمانم را میبندم باد شدید مرابه آن طرف میکشاند صدایش برایم آشناست نمیدانم سردرگمم که چگونه به اینجا آمده ام باد همچنان میوزد به کلبه ی آن طرف تر پناه میبرم باران شروع به باریدن میکند همچنان غرق در افکارمم که ناگهان دسی آشنا به شانه ام میخورد قلبم میریزد تا وقتی که میبینم پدرم است نا گهان آفتاب در میآید ما همچنان باد شدید میوزد شدید تر از همیشه
از خودم گفتما تاج یادت نره
تاج یادت نره
صدای باران:
جواب: بخش مقدمه: صدای رعد و برق آسمان، سکوت سنگین شهر را میشکند. دانههای تسبیح از دست ابر رها میشوند و هر کدام در جایجای این شهر فرو میافتند. یکی بر سر دشت، یکی بر روی رود، دیگری بر صورت گلی سرخ و آن یکی بر سقف خانه ما.
بخش میانی: باران با همه عظمتش میبارد تا گلی را زنده کند و زمینی را تازه نماید و دل خاکخورده انسانی را از غم بشوید. بارانی که از خود میگذرد تا شاعر با آهنگ دلنشینش شعری بسراید و به راستی چه صدای موزونی دارد! صدای تپش قلب آسمان همانند لالایی مادران آرام و گوشنواز است و انسان را به وجد میآورد.
صدای شلپشلپ پای مردمی که با چترهایشان زیر باران قدم میزنند و چالههای آب را رد میکنند نیز زیبا است. جالبتر از آن کودکانی هستند که بدون توجه به باران، همچنان گل کوچک بازی میکنند، سر و از پا نمیشناسند و بدون هراسی از سرما خوردگی، فریاد میزنند و میدوند، دعوا میکنند و در نهایت خسته میشوند.
باران شدید مرا مجبور میکند به خانه پناه ببرم. بهترین مکان خانه هنگام بارش باران، اتاق زیر شیروانی است. صدای تاکتاک باران اتاق را پر کرده است و این پیام را به من میدهد که باران هنوز ادامه دارد. و در پس این پیام، امید به آینده نیز در وجودم تداعی میشود؛ اینکه بالاخره باران تمام میشود و از خانه بیرون خواهم آمد.
بخش پایانی: مرواریدهای الهی به بزرگی خداوند متعال ایمان دارند و اینگونه از اوج آسمان پایین میآیند و سر بر خاک میگذارند. در حالی که ما انسانهای روی زمین هنوز در خواب غفلت به سر میبریم. پس چه خوب است که با شنیدن صدای این نعمت بزرگ الهی، از خواب غفلت بیدار شویم و خدا را با تمام وجود حس کنیم