چشمانم را میبندم باد شدید مرابه آن طرف میکشاند صدایش برایم آشناست نمیدانم سردرگمم که چگونه به اینجا آمده ام باد همچنان میوزد به کلبه ی آن طرف تر پناه میبرم باران شروع به باریدن میکند همچنان غرق در افکارمم که ناگهان دسی آشنا به شانه ام میخورد قلبم میریزد تا وقتی که میبینم پدرم است نا گهان آفتاب در میآید ما همچنان باد شدید میوزد شدید تر از همیشه
از خودم گفتما تاج یادت نره