انشا درباره اگر معلم نگارش بودید هشتم
جواب:
مقدمه
اگر من معلم بودم، معلمی می شدم که اجبار در کارش نبود. به جای گذراندن وقت برای خواندن کتاب، درس زندگی می دادم. چون درس رندگی است که به درد ادم ها می خورد. درس زندگی است که روزی جایی پیش کسی به کار می اید.
بدنه
مثلاً آداب معاشرت که خود بهتنهایی بیشتر از نیمی از سنگینی وزن این درس را بر عهده دارد.
همینکه بدانی چگونه با دیگران، صرفنظر از وضعیت مالی و این بحثهای پیش افتاده صحبت کنی و رفتاری درست داشته باشی، بزرگترین چیز است.
همینکه بتوانی محبت و مهربانی را با یک لبخند هدیه کنی و تخم مهر را در دل هرکس بکای،
همینکه بتوانی دوست خوبی باشی و یا پدر و مادر خوب، همینکه قدردان زحمات همه باشی و از هیچکس انتظار نابجا نداشته باشی و به چیزی که داری قانع باشی ولی دست از رسیدن به هدفت نکشی،
همین که سرت در کار خودت باشد و در زندگی مردم سرک نکشی و دخالت نکنی و اینکه آدمها را از روی ظاهر قضاوت نکنی، بزرگترین و مؤثرترین چیزی است که یک معلم میتواند تدریس کند.
نتیجهگیری
اگر معلم بودم، در کنار ورق زدن بیهوده کتابها کمی به تدریس زندگی میپرداختم تا آدمها اینگونه نباشد؛ و آن موقع زندگی بهتری بود و لبخند بر لبها بود حتی اگر از ته دل نبود بالاخره لحظهای شادی از دلها گذر میکرد.
جوابی دیگر:
من اگر معلم نگارش بودم، به دانشآموزانم موضوعاتی تخیلی برای نوشتن انشا میدادم تا قدرت تخیل آنها را بسنجم و تواناییشان را در نوشتن تقویت کنم. در واقع، معلم بودن در هر رشتهای که باشد، شغلی ارزشمند است؛ چرا که با دانشآموزان در ارتباط هستی و میتوانی آنها را به انسانهایی خلاق و اندیشمند تبدیل کنی.
دوست دارم اگر روزی معلم نگارش شوم، فضای کلاس را آنقدر جذاب و پرنشاط کنم که زنگ انشا برای شاگردانم به لذتبخشترین لحظه روز تبدیل شود. حس معلم بودن احساسی فوقالعاده است که حتی فکر کردن به آن لبخند را بر لبانم مینشاند.
معلم نگارش بودن یعنی آمیختن عشق و علاقه با زنگهای خاطرهانگیز انشا در کنار دانشآموزانی خوشذوق و هنرمند. اگر معلم نگارش بودم، در زنگ انشا زمانی که نوبت خواندن متن هر دانشآموز میرسید، فضایی آکنده از سکوت و آرامش در کلاس ایجاد میکردم تا دانشآموزم با آرامش خاطر، انشای خود را با صدایی بلند و رسا بخواند.
هیچگاه اجازه نمیدادم دیگران انشای دانشآموزی را که برای خواندن روی سکو رفته است مسخره کنند یا به او توهین کنند. به آنها میآموختم که به نوشتهها و شخصیت دوستانشان احترام بگذارند تا فضای کلاس سرشار از عشق، احترام و محبت باشد.
جوابی دیگر:
📑 دانلود انشا های بیشتر اگر معلم انشا بودید
انشا درباره پروانهای هستید که در تاریکی شب، شمعی روشن پیدا کردهاید
جواب: پروانهای هستید که در تاریکی شب، شمعی روشن پیداکردهاید ….
به نام یگانه خالق هستی
دیگر آفتاب غروب کرده بود و اثری از نور سرخش در آسمان نبود. مهتاب نورش را در دامان شب گسترده بود و ستارگان که مانند مروارید بر پارچه سیاه شب دوخته شده بودند به من چشمک میزدند. بال های ظریفم دیگر تحمل پرواز نداشتند، بهسختی خودم را به تختهسنگی که در آن نزدیکی بود رساندم وبالهایم را روی آن پهن کردم تاکمی از خستگیشان کاسته شود؛ در همین حال نور عجیبی چشم هایم را خیره کرد، گویی یک ستاره از آسمان به زمین افتاده و میدرخشد، سریعاً آماده پرواز شدم و باوجود خستگی بال هایم، خودم را در مدد زمان کوتاهی به چشمه نور رساندم. ماه رخ نقرهایاش را پشت ابرهای تیره پنهان کرده بود و جنگل در تاریکی مطلق غرقشده بود، نور شمع نیمهسوخته قلبم را روشن و نورانی کرد و نور امید به زندگی در وجودم درخشید و حس لطیف آرامش وجود نازکم را نوازش کرد؛ چه دیروز که کرم ابریشمی کوچک بودم و چه حالا که پروانهای بالغ شدهام هرگز چنین حس دلپذیری را تجربه نکرده بودم. ناگهان باد سیلی محکمی بر گونهام زد و مرا به خودم آورد. باد شعلههای شمع را به لرزه درآورده بود. نگرانی خاموش شدن شمع وجودم را آشفت و حس تلخی در من ایجاد کرد. بال هایم را مانند سدی نفوذناپذیر اطراف شعلههای رقصان شمع گرفتم تا در برابر باد هولناک از آن محافظت کنم و باد بیرحم شمع درخشانم را نکشد؛ آنقدر نگران خاموشی شمع بودم که متوجه نشدم بال هایم کی آتش گرفت و در آتش سوخت…چند لحظه آرامش کنار شمع بودن عالیترین حس زندگیام بود که تا آخرین لحظه برای دفاع از این حس دلپذیر کوشیدم و در این راه جانم را فدا کردم…
جوابی دیگر:
به نام یگانه خالق هستی
دیگر آفتاب غروب کرده بود و اثری از نور سرخ آن در آسمان نبود. مهتاب نورش را در دامان شب گسترده بود و ستارگان که مانند مروارید بر پارچه سیاه شب دوخته شده بودند، به من چشمک میزدند. بالهای ظریفم دیگر تحمل پرواز نداشتند؛ با سختی خودم را به تخته سنگی که در آن نزدیکی بود رساندم و بالهایم را روی آن پهن کردم تا کمی از خستگیشان کاسته شود.
در همین حال، نور عجیبی چشمهایم را خیره کرد. گویی یک ستاره از آسمان به زمین افتاده و میدرخشد. سریعا آماده پرواز شدم و با وجود خستگی بالهایم، خودم را در مدد زمان کوتاهی به چشمه نور رساندم. ماه رخ نقرهایاش را پشت ابرهای تیره پنهان کرده بود و جنگل در تاریکی مطلق غرق شده بود. نور شمع نیمه سوخته قلبم را روشن و نورانی کرد و نور امید به زندگی در وجودم درخشید و حس لطیف آرامش، وجود نازکم را نوازش کرد. چه دیروز که کرم ابریشم کوچک بودم و چه حالا که پروانهای بالغ شدهام، هرگز چنین حس دلپذیری را تجربه نکرده بودم.
ناگهان باد سیلی محکمی بر گونه ام زد و مرا به خودم آورد. باد شعلههای شمع را به لرزه درآورده بود. نگرانی خاموشی شمع وجودم را آشفت و حس تلخی در من ایجاد کرد. بالهایم را مانند سدی نفوذ ناپذیر، اطراف شعلههای رقصان شمع گرفتم تا در برابر باد هولناک از آن محافظت کنم و باد بیرحم، شمع درخشانم را نکشد.
آنقدر نگران خاموشی شمع بودم که متوجه نشدم بالهایم کی آتش گرفت و در آتش سوخت… چند لحظه آرامش کنار شمع بودن، عالیترین حس زندگیام بود که تا آخرین لحظه برای دفاع از این حس دلپذیر کوشیدم و در این راه جانم را فدا کردم.
جوابی دیگر:
📑 دانلود انشا های بیشترپروانهای هستید که در تاریکی شب، شمعی روشن پیدا کردهاید
انشا درباره قطره بارانی هستید که از ابری چکیدهاید
جواب:
توصیف زیبای بیپایان جهان که از بلندیها، زیباییهایی را به من ندا میدهند. جویبارهای زلالی را میبینم که منتظرند تا قدم بر خانهی آنها بگذارم تمام دیدن این عالم که معرفتی از کردگار جهان است هیچوقت تمام نمیشوند چشم خریداری باید پیش خود داشته باشم تا بهصورت نهایت وباتمام توانم به نگریستن تمام این مخلوقات بپیوندم…
ایکاش که دوستی داشتم؛اگر کوهها کر نبودند و اگر آبها تر نبودند،که میتوانستم با آنها گفتوگویی تازه میکردم تا تنها نمانم تماشای این مناظر خیلی دلپذیر است ولی ایکاش درهمیم جا بمانم افسوس که خانهی من در زمین است ناگهان سر خوردم و به زمین افتادم نقشی بر زمین بستم همه با صدای من آرام گرفتند گویا که شهر جدیدی را متولد کرده بودم همهجا پر از عطر کائناتی شده بود که ابر پنبهای به من تحفهای داده بود.
زمین را بالطافت ونرمی خاصی نوازش کردم آری که ذهنم درگیر یک مسئلهای شد که آن صورتگر ماهر بی تقلید از چه کسی، این همه نقاشی میبرد بر صفحهی هستی و آنها را بااینهمه نقش و نگار میآفریند.
خستگی تمام تنم را فراگرفت ولی بعد از اینکه به سمت راست میدان حرکت و سر خوردم خاک تشنه تکانی خورد؛ جنب و جوشی نا آشنا، بود گویا که گیاهی تازه وارد این جهان شگفتانگیز میشد. و متولدی تازه را به تمام جهان تبریک گفتم تولدی که زندگی خوبی را برایش آرزومند بودم تا اینکه خورشید تمام نورش را به جهان تقدیم کرد