سلام گلم. سر کلاس نوشتمش ♥موضوع دختر مهربان
در روزگار های قدیم دختری بود یک دختر بسیار شجاعانه بود که از حق خود دفاع می کرد آن دختر رو زیر درخت سیب لبخند �باورانه خوابش بود رویای شگفت انگیزی داشت میدید که همه با هم یار مهربان هستند ناگهان ملکه ترس را دید آن خیلی خشونتآمیز رفتار می کرد همه از ترس و نگران بودند و نه از ترس و نگرانی دست در جیب هایم کردم که ناگهان دیدم چیزی در جیبم هست درسته یک داروی مهربانی در جیب من بود به سرعت بطری آب را برداشتم و به همراه داروی مهربانی به ملکه ترس دادم ملکه ترس با تعجب قد و ملکه مهربان شد همه دیگر از اون میترسیدم بلکه همه دوست یار مهربان هم بودند به سرم خورد و با خنده و خوشحالی از رویای شگفت انگیز بیدار شوم و داستان را برای مادرم تعریف کردم پایان