# انشا درباره آنچه در چشمان مادرم میبینم
وقتی به چشمان مادرم نگاه میکنم، انگار به دریایی بیکران خیره شدهام؛ دریایی که موجهایش از عشق، مهربانی و فداکاری سرشار است.
چشمان مادرم، دو پنجرهی روشن به باغی از آرامشاند؛ باغی که در آن گلهای صبر، درختان محبت و نسیم نوازش همیشه جاری است.
در آن چشمها، خورشیدِ گرمِ امید میتابد و ماهِ مهربانی، شبهای تاریک زندگیام را روشن میکند.
در چشمان مادرم، خستگیهای پنهانی را میبینم که پشت لبخندش پنهان شدهاند.
میبینم که چگونه شبها، ستارههای بیخوابی در آسمان نگاهش میدرخشند، اما صبح، باز هم با طلوعی از جنس محبت بیدار میشود.
چشمان او قصهگوی روزهای سخت و شبهای بلندند؛ قصهگوی دردهایی که بیصدا تحمل کرده تا من صدای آرامش را بشنوم.
هر بار که در چشمان مادرم نگاه میکنم، آیینهای از عشق بیانتها پیش رویم قرار میگیرد.
عشق او مثل بارانی نرم و بهاری، بر کویر خستهی دلم میبارد و گلهای امید را در وجودم میشکفاند.
نگاه مادرم، لالاییِ خاموشی است که اضطراب را از دل من میرباید و آرامش را در جانم مینشاند.
در چشمان مادرم، نگرانی را نیز میبینم؛
نگرانیای لطیف و بیصدا، مثل ابری که بیآنکه دیده شود، در دل آسمان جمع میشود.
او حتی وقتی چیزی نمیگوید، چشمهایش هزار حرف ناگفته دارند.
آن چشمها گاهی از ترسِ افتادن من میلرزند، گاهی از شوق موفقیت من میدرخشند و گاهی از غصهی ناراحتی من بارانی میشوند.
چشمان مادرم فقط نگاه نیستند؛
دو چراغ روشناند که راه زندگیام را نورانی میکنند.
دو کبوتر سپیدند که بر بام دلم آشیانه دارند.
دو چشمهی زلالاند که پاکی و صداقت از آنها میجوشد.
هرگاه دنیا برایم تیره و سنگین میشود، کافی است به چشمان مادرم نگاه کنم؛
در آنها پناهی مییابم که از هر خانهای امنتر و از هر آغوشی گرمتر است.
در نگاه مادرم، ایثار را میبینم؛
ایثاری که مثل شمع، خود را میسوزاند تا اطرافش را روشن کند.
او همان فرشتهای است که بالهایش را کسی نمیبیند، اما سایهی مهربانیاش همیشه بر سر من گسترده است.
چشمهای او کتابی از عشقاند که هر صفحهاش با فداکاری نوشته شده و هر سطرش بوی عاطفه میدهد.
اگر بخواهم تمام زیباییهای دنیا را در یک تصویر خلاصه کنم، آن تصویر چیزی جز چشمان مادرم نخواهد بود.
زیرا در آنها، هم رنگینکمانِ امید را میبینم، هم آبیِ آرامِ دریا را، هم شعلهی گرم خورشید را و هم سکوت دلنشین شب را.
چشمان مادرم، سرزمین امن دل مناند؛ جایی که غمهایم در آن گم میشوند و لبخندهایم متولد میشوند.
## نتیجهگیری
آنچه در چشمان مادرم میبینم، تنها یک نگاه ساده نیست؛
من در آنها عشق، فداکاری، صبر، امید و زندگی را میبینم.
چشمان مادرم، زیباترین شعری هستند که خدا با نور و محبت سروده است.
و من خوشبختم که هر روز میتوانم این شعر زنده و آسمانی را بخوانم.
تاج یادت نرههه