درختان با تنی لرزان و چشمانی آکنده از نگرانی به لالایی مرگ گوش می دادند به صدای سازی ناکوک و گوش خراش کسی ساز را می نواخت که انگشتانش سجده بر تار ها را نیاموخته بودند و با پیچ و تاب خوردن میان تار ها غریبه بودند .
درختان هر یک خود را پشت دیگری مخفی می ساختند تا آنها اولین انتخاب برای سرکشیدن پیمانه تلخ پایان داستان نباشند ؛ شاخه ها یکدیگر را سفت در آغوش گرفته بودند و دستانشان را سفت بر هم گره کرده بودند .
با نزدیک شدن قدم های مرگ ، درختان آشفته همچون کودکی بی قرار سر خود را تکان داده و سعی داشتند پاهای خشکشان را از اسارت زمین بیرون آورده و به آغوش رهایی پناه برند ؛ ریشه ها اما در آغوش مادر قیام کرده بودند ، انگاری آنها خیال جدایی و سر برداشتن از سجده بر دامان خاک را نداشتند ، قیام کرده بودند تا مرگ روحشان را در آغوش خود حل نکند و از آنها تکه چوبی سرد و خشک بسازد .
آنها ایستاده بودند تا به نبرد مرگ بروند ، مرگی که به اندازه چند نفس فاصله میانشان بود ؛ آنها مرهم می شدند بر زخم ها ، زندگی می بخشیدند به شاخه ها و محکم در آغوش خود آرام می کردند این طفلان بی قرار و آشفته خاطر را .