باز نویسی حکایت آرمان دزدی ابوبکر ربابی اکثر شبها به دزدی می رفت. شبی چندان که سعی کرد چیزی نیافت. دستار خود را بدزدید و در بغل نهاد چون به خانه رفت زنش گفت چه آورده ای؟ گفت این دستار آورده ام زن گفت این که دستار خود توست. گفت: خاموش تو ندانی از بهر آن دزدیده ام تا آرمان دزدی ام باطل نشود. از گوگل نباشه

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

کدوم صفحه

جواب معرکه

درود بر شما. ابوبکر ربابی بیشتر شب ها دزدی می کرد.شبی هر چه گشت نتوانست چیزی بدزدد.برای اینکه دست خالی برنگردد، عمامه خودش را از سرش برداشت و پنهانی در بغلش گذاشت. وقتی به خانه رسید، همسرش پرسید: «امشب چه آورده‌ای؟» ابوبکر گفت: «یک عمامه آورده‌ام.» زن با تعجب گفت: «این که دستار خودت است!» ابوبکر پاسخ داد: «ساکت باش، تو نمی‌فهمی. آن را دزدیده‌ام تا عادت دزدی‌ام از بین نرود.» دنبال و معرکه فراموش نشه.

سوالات مشابه درس 4 نگارش هشتم

مهدیس :) · درس 4 نگارش هشتم
دخی شونم · درس 4 نگارش هشتم
Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم