درود بر شما.
ابوبکر ربابی بیشتر شب ها دزدی می کرد.شبی هر چه گشت نتوانست چیزی بدزدد.برای اینکه دست خالی برنگردد، عمامه خودش را از سرش برداشت و پنهانی در بغلش گذاشت. وقتی به خانه رسید، همسرش پرسید: «امشب چه آوردهای؟»
ابوبکر گفت: «یک عمامه آوردهام.»
زن با تعجب گفت: «این که دستار خودت است!»
ابوبکر پاسخ داد: «ساکت باش، تو نمیفهمی. آن را دزدیدهام تا عادت دزدیام از بین نرود.»
دنبال و معرکه فراموش نشه.