. سلام تو انشا از هر دو موضوع برات نوشتم معرکه یادت نره ❤️ 🥰 😘 😍
انشا از معلم
دوست دارم امروز در انشایم بگویم که چقدر به دانستن نیازمندم و شما تنها کسی هستید که میتوانید دانایی را به من هدیه دهید.
كلاس به واسطه حضور شما متبرک می شود… برترین طواف معلم سعی میان شاگرد و تخته سیاه است و این طواف زیباترین لحظههای زندگیتان را می سازد.
محراب شما كلاس درس است آنجا كه معبدیست راستین برای رسیدن به افقهای دور خدایی شدن.
معلم ای که نفسهای شما زندگیام را طراوت میبخشد و ساحل نگاهتان دلم را آرامش، حرفهایتان چون جواهر بر صندوقچه ذهنم به یادگار میماند و پرنده ذهنتان نامهرسان عشق و محبت است.
ای که صفای روح هستید و صبوریتان به قامت سرو، دلتان به صافی آینه و دستانتان یاریگر راههای دشوار زندگیام است با چشمانم میبینم که چون شمع میسوزید و با گوشهایم میشنوم که صدایتان آرام آرام رسم دوستی را در گوشم زمزمه میکند، با قلبم حس میکنم که تپش ثانیهها را آرام کردهاید، که با گچ و تخته روزهای درس را برایم خاطرهای جاودانه میکنید.
ای که با خندههایتان کوله باری از غم را از دوشم بر میدارید، ای پنجره رو به دریای من، من با دروس شما با راز موفقیت آشنامیشوم، با آداب زندگانی انس میگیرم و به تماشای بهار میرسم.
ای که مهرتان از خورشید تابان هم تابانتر است، من با ضرب و حساب شما قضیه تالس را درک میکنم و با مساحت و حجم شما زمین را میشناسم. دفترچه خاطرات زندگی را با شما شناختم و میدانم که با یاد معلم عزیزم آن را به پایان میرسانم.
ای که با تمام تواناییهایتان تارهای وجودم را به صدا در آوردید و خواندن غزل با خدا بودن را به من آموختید و در سخت ترین لحظات زندگی، سرود سرسبزی را در وجود سرو سرودید.
ای ساحل در سکوت مانده پرهیاهو، ای معلم عزیزم! میدانم گوشهای از سخنان گهربارتان را با هدیه کوچک انشای تبریک روز معلم جبران نمیتوانم بکنم اما از اعماق وجودم از ته قلبم میگویم: دوستتان دارم.
مطلب مشابه: انشا در مورد زندگی + 6 انشا در مورد اهداف زندگی و موفقیت در زندگی
انشا معلم
کرم جوانساز اسپیرولینا با نتایجی شگفت انگیز! (50%تخفیف ویژه)
تخفیف ویژه!
انشا دوم در مورد معلمی
معلم عزیز! آن زمان که پای درست می نشستم و تو الفبای عشق را به من می آموختی، دلم از گوهر کلمات خالی بود و من با انبوهی از حرف ها به خانه بر می گشتم و شبانگاهان، با یاد تو به خواب می رفتم. سال ها از آن لحظات شیرین می گذرد، ولی هنوز یاد و نامت دردلم زنده است و تو را می ستایم که همچون انبیا، به تعلیم و تربیت عشق می ورزی.
آن زمان برایم از دانایی می گفتی، محبت را می آموختی و زندگی را هجا می کردی، و من در سایه سار وجودت پیش می رفتم و قدم امروز به احترام نامت قیام می کنم، در زلال کلماتت رها می شوم و حدیث زندگی را با تو مرور می کنم. از قدم برمی داشتم. تو بودی که دست مرا گرفتی تا در پرتگاه ها و لغزش گاه های زندگی نیفتم. روز معلم ، روز بزرگداشت عشق و ایثار است. تجلیل از کسانی که علم را جرعه جرعه در جان ها جاری می کردند. . خود لحظه لحظه می سوختند و با دانش خویش، جامعه را می ساختند و فردایی باشکوه را نوید می دادند. امروز، روز بزرگداشت کسانی است که الف قدّشان، در راه تعلیم خوبی ها خمیده شد.
انشا معلم
انشا ی یک نوجوان در مورد معلم :
موضوع انشا : روز معلم شمع شدی ، شعله شدی سوختی تا هنر خود به من آموختی
معلم عزیز! آن زمان که پای درست می نشستم و تو الفبای عشق را به من می آموختی، دلم از گوهر کلمات خالی بود و من با انبوهی از حرف ها به خانه بر می گشتم و شبانگاهان، با یاد تو به خواب می رفتم. سال ها از آن لحظات شیرین می گذرد، ولی هنوز یاد و نامت دردلم زنده است و تو را می ستایم که همچون انبیا، به تعلیم و تربیت عشق می ورزی. آن زمان برایم از دانایی می گفتی، محبت را می آموختی و زندگی را هجا می کردی، و من در سایه سار وجودت پیش می رفتم و قدم امروز به احترام نامت قیام می کنم، در زلال کلماتت رها می شوم و حدیث زندگی را با تو مرور می کنم. از قدم برمی داشتم. تو بودی که دست مرا گرفتی تا در پرتگاه ها و لغزش گاه های زندگی نیفتم.
روز معلم ، روز بزرگداشت عشق و ایثار است. تجلیل از کسانی که علم را جرعه جرعه در جان ها جاری می کردند. خود لحظه لحظه می سوختند و با دانش خویش، جامعه را می ساختند و فردایی باشکوه را نوید می دادند. امروز، روز بزرگداشت کسانی است که الف قدّشان، در راه تعلیم خوبی ها خمیده شد. روز پاسداشت عزیزانی است که در سنگر علم و دانش، سربازانی با اخلاص و دانشمند تربیت کردند. امروز، روز یاد کردن از گمنامان , چندین سال است بهانه مقدس شهادت معلمی بزرگ و فرزانه، استاد شهید مطهری رحمه الله دست مایه قدردانی و تجلیل از معلم شده است؛ معلمی که انسان ساز و فرداپرداز است و تکریم و تعظیم او، تکریم و تعظیم علم است.
معلم، معمار قلب هاست و بذر نور در دل ها می افشاند. قدردانی و تجلیل از معلم، قدردانی از باغبانی است که هر صبح، سبدی از صمیمیت با خود به کلاس می برد و با انگشتان مهربان خویش، بر شاخه قلب ها فردا را پیوند می زند. معلم را توقع نام و نان نیست. این گمنام، هر روز از تنور داغ جانش، هزاران نان بر سفره گرسنه دل ها می بخشد و از علقمه قلبش، هزاران مشک به خیمه های عطش می رساند. تجلیل معلم، سپاس از انسانی است که هدف و غایت آفرینش را تأمین، و سلامت امانت هایی را که به دستش سپرده اند، تضمین می کند.
انشا در مورد اعتقادات مدرسه
جملات
شعر
گردشگری
سلامت
زیبایی
کسب و کار
بیوگرافی
سینما
کتاب
روزانه » مطالب جالب و دیدنی
انشا در مورد مدرسه + 15 انشا جدید با موضوع مدرسه رفتن به صورت ادبی و طولانی
در این مطلب 6 انشا زیبا در مورد مدرسه را قرار داده ایم. در ادامه انشاء در مورد مدرسه و مدرسه رفتن به صورت ادبی، طولانی و کوتاه قرار داده ایم و امیدواریم از خواندن این انشاها لذت ببرید.
فهرست موضوعات این مطلب
انشا در مورد اولین روزی که مدرسه رفتم
انشا در مورد شروع کلاس اول دبستان من
انشا درباره حیاط مدرسه
انشا با موضوع مدرسه خود را توصیف کنید
انشا مدرسه رویایی من
انشا در مورد مدرسه
انشا درباره مدرسه برای همه کودکان
انشا دلتنگی برای مدرسه پایه پنجم
انشاء از زبان حیاط مدرسه طنز
انشا درباره توصیف مدرسه
انشای ساده در مورد مدرسه
انشا در مورد اولین روزی که مدرسه رفتم
بند مقدمه (زمینه سازی)
روز اولی که به مدرسه رهسپار شدم را باید یکی از عجیبترین روزهای زندگیام بدانم. شب خواب به چشمانم راه نمییافت و تا صبح بارها و بارها به ساعت نگاه می کردم. ذوق و شوق من برای روز اول دبستان و آشنایی با محیط مدرسه، خواب و تمام خیالات دیگر را دور میساخت.
بندهای بدنه (متن نوشته)
مادر صبحانهای شاهانه آماده کرده بود و به نظر میرسید که تلاش دارد من را برای یک نبرد بزرگ آماده سازد. پدر خونسردتر بود، اما سنگینی نگاهش را به هر سمتی که میرفتم، روی خود احساس میکردم. او نیز با توجه بیشتری مرا دنبال مینمود. به هر ترتیب بود، صبحانهای که مادر با عشق آماده کرده بود را در معده کوچک خود، جای دادم و لباسهای نو را به تن کردم.
دبستان به منزل ما بسیار نزدیک بود و با قدم زدن به سمت آن رهسپار شدیم. نسیم ملایمی میوزید و پاییز رفته رفته به خودنمایی برمیخاست. در خیال معادله برگهای خشک و رقص آنها در باد ملایم پاییزی، غوطهور بودم که خود را در میان سایر دانش آموزان در حیاط مدرسه یافتم. هیچ کدام از چهرهها آشنا نبودند، با این همه بیشتر آنها دوستانه به نظر میرسیدند. در این نقطه از جهان، قرار بود دوستیهای زیادی شکل بگیرد و من آماده بودم که در تمام آنها شراکت داشته باشم.
همگی به صف شده و پس از تلاوت آیاتی از کلام خدا و پخش سرود ملی کشور؛ به سخنرانی مدیر دبستان گوش دادیم. بعد از آن، کلاسها اعلام شده و هر صف به سمت کلاس خود روانه شد. هر یک در جایی نشستیم و معلم به کلاس وارد شد. به جرات میتوانم بگویم که قادر هستم تک تک جزئیات چهره او را بازگو کنم. صورتی مهربان و نگاهی نافذ و دقیق داشت. نگاهی که میتوانست نوازشگر و یا سرزنشآمیز باشد. او گچی را برداشت و در بالاترین نقطه تخته سیاه نوشت؛ “به نام خداوند بخشنده و مهربان” و به این شکل نخستین روز دبستانی من آغاز شد.
بند نتیجه (جمع بندی)
آن روز آموختم که چطور باید در اجتماعی کوچک، حضوری بزرگ داشته باشم. چطور میتوانم از هیچ، دوستی بیافرینم و چطور میتوانم در میان غریبهها، خانوادهای محکم به دست بیاورم. معلم آن روز چیزی درس نداد، اما به ما دانش آموزان کلاس اول دبستان، آموخت که چطور با تکیه بر آن چه درون خود داریم، پیش آمده و به جهانی شلوغ و پرهیاهو، با صلابت وارد شویم. از آن روز دانستم که برای چه روی زمین هستم و وجود من چه معنایی دارد.